تبليغاتX
نــــــــــیروانـا ... پیوستن به کل هستی

نــــــــــیروانـا ... پیوستن به کل هستی

بهترين ها در نيروانا

اخرین پست در این وبلاگ

به زودی این وبلاگ تعطیل خواهد شد

و با وبلاگ دیگری در خدمت شما عزیزان خواهم بود

یه وبلاگ جدید با اسم جدید و مطالبی گلچین از همین وبلاگ و

مطالب جدید

آدرس جدید وبلاگ برای دوستانی که نظر بگذارند فرستاده خواهد شد 

راستی این سایت بسیار جالب رو هم ببینید

اگر نماز قضا دارید بجاتون میخونه

البته به شیوه بسیار قشنگی

من که ندیده بودم

http://namazgozar.com

 یا علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 0:12  توسط نــــــــــــــــــــیروانا  | 

Ready to love ... آماده عاشق شدن


I love you

Sometimes it takes adverse conditions
For people to reach out to one another

Sometimes it takes bad luck
For people to understand their goals better

Sometimes it takes a storm
For people to appreciate the calm

Sometimes it takes being hurt
For people to be more sensitive to feeling

Sometimes it takes doubt
For people to trust one another

Sometimes it takes seclusion
For people to find out who they really are

Sometimes it takes disillusionment
For people to become informed

Sometimes it takes feeling nothing
For people to feel every thing

Sometimes it takes our emotions and feelings
To be completely penetrated
For people to open up to love

I have gone through many of these things
And I know that
Not only am I ready to
Love you
But I do

 

ابتدای عاشقی

دوستت دارم

گاه انسان باید در سختی باشد
تا به دیگری دست یاری دهد

گاه انسان باید با بخت بد روبه رو شود
تا هدفش را بهتر بشناسد

گاه به طوفان نیاز است
تا او قدر آرامش بداند

گاه باید به او آسیب رسد
تا با احساس تر شود

گاه باید در شک و تردید باشد
تا به دیگری اطمینان کند

گاه باید در گوشه ای تنها بماند
تا واقعیت وجود خود را بشناسد

گاه باید از شگفتی رها شود
تا به آگاهی برسد

گاه باید کاملاً بی احساس باشد
تا بتواند همه چیز را حس کند

گاه باید در اوج شور و احساس بود
تا به قلب او راه یافت
و او به روی عشق در بگشاید

چه بسیار از اینها را پشت سر گذاشته ام
و می دانم
نه تنها آماده ی عاشق تو شدن هستم
بلکه عاشق تو هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 8:52  توسط نــــــــــــــــــــیروانا  | 

آرزو ...

 

تو را هرگز آرزو نمی کنم، هرگز...

چون محال می شوی!!

مثل همه ی آرزوهایم

که شبی بی اختیار...

تو را آرزو کردم.

همین!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 16:14  توسط نــــــــــــــــــــیروانا  | 

بذر عشق ...

 

بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

" علی شریعتی"

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 16:43  توسط نــــــــــــــــــــیروانا  | 

پیامبر ...

خداوند گفت: ديگر پيامبري‌ نخواهم‌ فرستاد، از آن‌گونه‌ كه‌ شما انتظار داريد؛ اما جهان‌ هرگز بي‌پيامبر نخواهد ماند؛ و آن‌گاه‌ پرنده‌اي‌ را به‌ رسالت‌ مبعوث‌ كرد. پرنده‌ آوازي‌ خواند كه‌ در هر نغمه‌اش‌ خدا بود. عده‌اي‌ به‌ او گرويدند و ايمان‌ آوردند.
و خدا گفت: اگر بدانيد، حتي‌ با آواز پرنده‌اي‌ مي‌توان‌ رستگار شد.

خداوند رسولي‌ از آسمان‌ فرستاد. باران، نام‌ او بود. همين‌ كه‌ باران، باريدن‌ گرفت، آنان‌ كه‌ اشك‌ را مي‌شناختند، رسالت‌ او را دريافتند، پس‌ بي‌درنگ‌ توبه‌ كردند و روحشان‌ را زير بارش‌ بي‌دريغ‌ خدا شستند.
خدا گفت: اگر بدانيد با رسول‌ باران‌ هم‌ مي‌توان‌ به‌ پاكي‌ رسيد.
خداوند پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي‌ بيم‌ دهد و روزي‌ بشارت. پس‌ باد روزي‌ توفان‌ شد و روزي‌ نسيم‌ و آنان‌ كه‌ پيام‌ او را فهميدند، روزي‌ در خوف‌ و روزي‌ در رجا زيستند.
خدا گفت: آن‌ كه‌ خبر باد را مي‌فهمد، قلبش‌ در بيم‌ و اميد مي‌لرزد و قلب‌ مؤ‌من‌ اين‌ چنين‌ است.
خدا گلي‌ را از خاك‌ برانگيخت، تا «معاد» را معنا كند.
و گل‌ چنان‌ از رستخيز گفت‌ كه‌ از آن‌ پس‌ هر مؤ‌مني‌ كه‌ گلي‌ را ديد، رستاخيز را به‌ ياد آورد.
خدا گفت: اگر بفهميد، تنها با گُلي‌ قيامت‌ خواهد شد.
خداوند يكي‌ از هزار نامش‌ را به‌ درياگفت. دريا بي‌درنگ‌ قيام‌ كرد و سپس‌ چنان‌ به‌ سجده‌ افتاد كه‌ هيچ‌ از هزار موج‌ او باقي‌ نماند. مردم‌ تماشا مي‌كردند، عده‌اي‌ پيام‌ دريا را دانستند، پس‌ قيام‌ كردند و چنان‌ به‌ سجده‌ افتادند، كه‌ هيچ‌ از آنها باقي‌ نماند.
خدا گفت: آن‌ كه‌ به‌ پيغمبر آب‌ها اقتدا كند، به‌ بهشت‌ خواهد رفت.
و به‌ ياد دارم‌ كه‌ فرشته‌اي‌ به‌ من‌ گفت: جهان‌ آكنده‌ از فرستاده‌ و پيغمبر و مرسل‌ است، اما هميشه‌ كافري‌ هست‌ تا باران‌ را انكار كند و با گُل‌ بجنگد، تا پرنده‌ را دروغگو بخواند و باد را مجنون‌ و دريا را ساحر.
اما هم‌ امروز ايمان‌ بياور كه‌ پيغمبر آب‌ و رسول‌ باران‌ و فرستاده‌ باد براي‌ ايمان‌ آوردن‌ تو كافي‌ است.

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 16:39  توسط نــــــــــــــــــــیروانا  | 

قصه ی زندگی آدم ها...

 او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»

او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر بار كه ريشه فروتر مي‌رفت، درد او نيز عميق‌تر مي‌شد.
فرشته‌ها مي‌ترسيدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ريشه‌دار مي‌ترسيدند.
اما خدا مي‌گفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت مي‌آورد. معرفت است.
فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما در دل هر ميوه‌اي باز دانه‌اي بود و هر دانه آغاز درختي‌ست. پس هر كه ميوه‌اي را برد در دل خود بذر سؤال تازه‌اي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدم‌هاست» اين را فرشته‌اي به فرشته‌اي ديگر گفت.

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 16:36  توسط نــــــــــــــــــــیروانا  | 

پرواز

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب  

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه  بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

- چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند...

  1. سنگ ... پس از رها کردن!
  2. حرف ... پس از گفتن!
  3. موقعیت... پس از پایان یافتن!
  4. و زمان ... پس از گذشتن!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 7:50  توسط نــــــــــــــــــــیروانا  | 

مثــل مــداد بــاش !

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 7:40  توسط نــــــــــــــــــــیروانا  | 

روزنه های زندگی

روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.

روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.

روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.

روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.

اما روز چهارم، یک ببر آمد. گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقیب کرد. گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.

نتیجه: هیچ گاه روزنه های کوچک زندگیت را به طمع آینده نبند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 7:36  توسط نــــــــــــــــــــیروانا  | 

شیطان ونمازگذار

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 7:33  توسط نــــــــــــــــــــیروانا  |