|
I have other friends You have such And you know just واقعاً دلتنگ توئم دوستان بسیاری دارم تو واقعاً دلتنگ توئم
You are the one And whom I always You are my تو عشق من هستی تو همانی تو همانی تو عشق من هستی
I do not I want you to In this way نمی خواهم نمی خواهم تو نیز از تو می خواهم این چنین
Sometimes it takes adverse conditions Sometimes it takes bad luck Sometimes it takes a storm Sometimes it takes being hurt Sometimes it takes doubt Sometimes it takes seclusion Sometimes it takes disillusionment Sometimes it takes feeling nothing Sometimes it takes our emotions and feelings I have gone through many of these things ابتدای عاشقی دوستت دارم گاه انسان باید در سختی باشد گاه انسان باید با بخت بد روبه رو شود گاه به طوفان نیاز است گاه باید به او آسیب رسد گاه باید در شک و تردید باشد گاه باید در گوشه ای تنها بماند گاه باید از شگفتی رها شود گاه باید کاملاً بی احساس باشد گاه باید در اوج شور و احساس بود چه بسیار از اینها را پشت سر گذاشته ام
دوباره سلام ... ایام شهادت سالار شهیدان رو به همه عاشقان این خاندان عزیز تسلیت می گم و از همه عزیزان طلب دعا می کنم ... برای خواهر کوچولوی گلم دعا کنید من میخواستم واسه همیشه این وبلاگو که هنوز یک ماه هم نمیشد راه انداخته بودمش رو تعطیل کنم ... اما نتونستم ... حیفم اومد ... وبلاگی که باعث شد در کنارش یه جورایی بیشتر از قبل به خدای خودم نزدیک بشم ..رو تعطیل کنم ... انگاری واسه من پر برکت بود ... وبلاگی که باعث شد با اون دوستای بسیار عزیزی پیدا کنم ... ودر کنارشون خودمو و خدامو بهتر بشناسم ... گرچه هنوز اول راهم ... اما همه چیز در کنار بوجود اومدن این وبلاگ برای من شروع شد ... البته این تصمیمی بود که مدت ها پیش دنبالش بودم ولی اراده ضعیفم نذاشته بود بهش برسم ... بهر حال اومدم تا دوباره بگم به خواهر کوچولوم که تا شقایق هست زندگی باید کرد تا زمانیکه ما خدارو داریم ... و اون برامون الگو های بزرگی قرار داده و توی کتابش سرگذشت اونارو برای ما شرح داده ... چطور میتونیم اونارو کنار بذاریمو نبینیمشون ... تا مظلومیت حسین (ع) پا برجاست ... تا داستان زندگی حضرت یوسف و مشکلاتی که براش پیش اومد ... و سرگذشت بقیه این بزرگان میشه که ما حرفی بزنیم ... و شکایتی کنیم از خدا بخاطر مشکلاتمون ... تا ادمای پاکی مثل اینها وجود دارند ... چطور ما میتونیم این همه ادعا کنیم ... و از خدا شکایت کنیم ... مگه از اینا پاکتر هم وجود داره ... اما خدا اون همه براشون مشکل درست کرده ... اما اینا مشکل نیست ... همه امتحانه ... همه واسه این بوده که ما ازونا درس صبر و توکل به خدا و ایثار و ... یاد بگیریم ... وگرنه واسه خدا کاری نداشته که تمام دشمن های اونارو از سر راهشون برداره ... حضرت یوسف رو زندان انداختند .. تهمت بهش زدن ... مردم دربارش کلی حرف زدن ... اما اونکه بی گناه بود چیکار کرد ... فقط توکل کرد به خدا وازون کمک می خواست ... نه بنده هاش ... حالا ما که این همه خودمون گناه کاریم ... چطور میتونیم بگیم خدا باهامون قهره یا مارو دوست نداره ... ماکه میدونیم خودمون مقصریم ... وجدان داریم ... و حالا که پشیمون شدیم بجای اینکه بریم ازون کمک بخواهیم و به اون توکل کنیم وبه حال خودمون گریه کنیم ... می گیم خدا با ما قهره که این بلاها سرمون اومده ... فقط دیگه میدونم تا ادمهایی مثل اونا وجود دارند من دیگه نمی تونم هیچ گله ای کنم .. چون اونا پاک بودن و اون مشکلاتو داشتند و اونطوری برخورد می کردن ... اما ما که این همه گناه می کنیم چی ... جه انتظاری داریمو چطور برخورد می کنیم ... من دیگه نمی خوام حرفی بزنم ... این وبلاگ رو هم ادامه میدم ... بهتر از قبل ... من می خوام یا علی مو بگم و دیکه توکل کنم به خدا ... و بی صبرانه منتظر روزی هستم که خواهرم هم یا علی شو بگه و بیاد کمکم کنه ... دیگه این چیزی هست که خودش باید بهش برسه ... البته اگر بخواد که برسه ... ماها خیلی باید بیشتر از این ها واسه خودمون گریه کنیم پیش خدا و طلب بخشش کنیم ... این همه سال طول کشیده ... اما هنوز فرصت داریم ... اگه تونستیم تو این دنیا بهش برسیم که هیچ ... اما اگر نتونستیم دیگه اون دنیا فایده ای نداره ... چون دیگه فرصتی نیست واسه جبران ... تا میتونی این دنیا باید برگتو پر کنی ... اگر هم تا الان غلط می نوشتیم ...هنوز وقت داریم پاکشون کنیم و درست بنویسیم ... اما باید بدونیم که دیر یا زود میگن ورقه ها بالا ... دیگه تویی و کارنامه اعمالت ... خدا کنه که دیگه غلط ننویسیم ... اگر هم نوشتیم زود بفهمیم و درستشو بنویسیم ... ولی وقت زیادی نداریم ... هر چی درست کاشتیم ... همون قدر هم برداشت می کنیم ... خواهر کوچولوی من ... فقط دیگه باید بری سراغ خدا و ازون کمک بخوای ... باید تو این شبای عزیز و ماه عزیز قدر شناس خدا باشی که صدات کرده ... با تمام وجود بری سراغش و شب هاتو و تمام لحظه هاتو با اون سر بکنی و حرف بزنی ... غرورتو بزاری کنارو ... با خانوادت حرف بزنی ... شاید دیگه اگر این فرصتارو از دست بدی ... دفعه بعدی وجود نداشته باشه ... و دیگه حتی اگر مثل امروز از کار خودت پشیمون بشی ... و سال هایی که راحت از دست دادی و فرصت هایی که برای جبران داشتی ... دیگه نمیتونی کاری بکنی ... چون ورقه هارو جمع کردند ... حتی اگر با تمام وجود پشیمون باشی و گریه کنی و خدارو با فریاد صدا بزنی ... دیگه هیچ فایده ای نداره ... قدر این روزارو بدون ... قدر خودتو بدون ... من نه عرفانی ام و نه میدونم عرفان یعنی چی ... خودم تازه دارم به یه چیزهایی می رسم ... تازه ریسمون اصلی رو پیدا کردم ... گرچه هنوز هم مطمئن نیستم ... باید برم تا بفهمم ... فقط بهت میگم منتظرت هستم منو بخاطر این حرفا ببخشید ... دیگه خودم هم نمیفهمم چی دارم میگم ... کی هستم ... کی بودم ... چی شدم دارم فقط سعی می کنم که بفهمم ... چطور میشه به اون بالا رسید
A TRICK A young man, a student in one of our universities, was one day taking a walk with a professor, who was commonly called the students' friend, from his kindness to those who waited on his instructions. As they went along, they saw lying in the path a pair of old shoes, which they supposed to belong to a poor man who was employed in a field close by, and who had nearly finished his day's work. The student turned to the professor, saying: "Let us play the man a trick: we will hide his shoes, and conceal ourselves behind those bushes, and wait to see his perplexity when he cannot find them." "My young friend," answered the professor, "we should never amuse ourselves at the expense of the poor. But you are rich, and may give yourself a much greater pleasure by means of the poor man. Put a coin into each shoe, and then we will hide ourselves and watch how the discovery affects him." The student did so, and they both placed themselves behind the bushes close by. The poor man soon finished his work, and came across the field to the path where he had left his coat and shoes. While putting on his coat he slipped his foot into one of his shoes; but feeling something hard, he stooped down to feel what it was, and found the coin. Astonishment and wonder were seen upon his countenance. He gazed upon the coin, turned it round, and looked at it again and again. He then looked around him on all sides, but no person was to be seen. He now put the money into his pocket, and proceeded to put on the other shoe; but his surprise was doubled on finding the other coin. His feelings overcame him; he fell upon his knees, looked up to heaven and uttered aloud a fervent thanksgiving, in which he spoke of his wife, sick and helpless, and his children without bread, whom the timely bounty, from some unknown hand, would save from perishing. The student stood there deeply affected, and his eyes filled with tears. "Now," said the professor, "are you not much better pleased than if you had played your intended trick?" The youth replied, "You have taught me a lesson which I will never forget. I feel now the truth of those words, which I never understood before: 'It is more blessed to give than to receive.'" خلاصه ی داستان: پسر که این صحنه ها را دید تحت تاثیر قرار گرفت. پروفسور رو به پسر گفت: "حالا این احساس، بهتر از آن کاری که اول میخواستی انجام بدهی نیست؟ پسر گفت: " شما درسی را به من دادی که هیچ وقت فراموش نمیکنم. حالا معنی آن کلمات را میفهمم که قبلا از درک آن عاجز بودم. "دادن (بخشش) خیلی زیبا تر و خداپسندانه تر از گرفتن است
یک روز یک پسر برای استخدام به شرکتی مراجعه می کنه و مدیر بدون گفت و گویی طولانی یک ورقه کاغذ به اون می ده و ازش درخواست می کنه تنها به یک سوال جواب بده و اما سوال: "شما در یک شب بسیار سرد و طوفانی در جاده ای خلوت رانندگی می کنید ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس به انتظار رسیدن اتوبوس این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم به راه معجزه ای هستند. یکی از آنها پیرزن بیماری است که اگر هرچه زودتر کمکی به او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظی را بخواند. دومین نفر صمیمی ترین و قدیمی ترین دوست شماست که حتی یک بار شما را از مرگ نجات داده است و نفر سوم دختر خانم بسیار زیبایی است که ... اگر اتومبیل شما فقط یک نفر جای خالی داشته باشد شما از میان این سه نفر کدامیک را سوار ماشینتان می کنید؟ پیرزن بیمار؟ دوست قدیمی؟ یا آن دختر زیبا را؟ جوابی که آن پسر به مدیر شرکت داد: من سویچ ماشینم را میدهم به آن دوست قدیمی ام تا پیرزن بیمار را به بیمارستان برساند و خود من با آن دختر خانم زیبا در ایستگاه اتوبوس می مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار کند.
There is a time to be in love and there is a time to move beyond it. There is a time to be related and enjoy the relationship, and there Is a time to be alone and to enjoy the beauty of being alone. And everything is beautiful.
زماني فرا مي رسد كه به عشق رسيده اي و زماني فرا مي رسد كه به وراي عشق مي رسي. زماني فرا مي رسد كه پيوند مي يابي و از اين پيوند لذت مي بري و زماني خواهد رسيد كه تنهايي و از زيبايي تنها بودن لذت مي بري . آري هر چيز و هر زماني زيباست.
از دید گاه عرفانی:عشق یعنی تلاش برای رسیدن به معبود(که اغلب هم نمیرسن)
NEVER CRY FOR ANY RELATION IN LIFE BECAUSE FOR THE ONE WHOM YOU CRY DOES NOT DESERVE YOUR TEARS AND THE ONE WHO DESERVES WILL NEVER LET YOU CRY هیچ وقت برای هیچ رابطه ای در زندگی ات اشک نریز. چون برای کسی که گریه میکنی لیاقت اشک های تو را ندارد. و کسی که لیاقت اشک های تو را دارد هیچ وقت کاری نمیکند که تو گریه کنی. WHICH WILL MAKE YOU FEEL ALONE, RATHER SEARCH IT IN YOURSELF YOU WILL FEEL HAPPY هیچ وقت شادی خود را در دیگران جستجو نکن که باعث میشود احساس تنهایی کنی. بلکه شادی را در درون خود جستجو کن، در اینصورت احساس شادی خواهی کرد. A POSITIVE ATTITUDE IN LIFE. THERE IS SOMETHING POSITIVE IN EVERY PERSON. EVEN A STOPPED WATCH IS RIGHT TWICE A DAY همیشه در زندگی خوش بین باش ولو اینکه تو را تنها گذاشته باشند. در هر شخصی یک چیز مثبت وجود دارد. حتی یک ساعت از کار افتاده هم روزی 2 بار زمان را درست نشان میده. WHEN WE HOLD IT IN OUR HANDS. BUT WHEN WE LEARN TO SHARE IT, WE REALIZE HOW BIG AND PRECIOUS IT IS شادی همیشه کوچک به نظر میرسد، زمانی که آن را در دستانمان نگه داشته ایم. اما وقتی آن را با دیگران تقسیم میکنیم، میفهمیم چقدر بزرگ و با ارزش است.
There is a story of about a sea captain who in his retirement skippered a boat taking day-trippers to Shetland Islands. On one trip, the boat was full of young people. They laughed at the old captain when they saw him say a prayer before sailing out, because the day was fine and the sea was calm. موضوع داستان: یک کاپیتان بازنشسته، ناخدایی قایق تفریحی رو به عهده میگیره. او قبل از حرکت شروع به دعا کردن میکنه و افراد جوانی که در قایق بودند او را مورد تمسخر قرار دادند چون آن روز هوا خوب بود و دریا آرام. بعد از مدت کوتاهی طوفانی به پا میشه و مسافران وحشت زده از کاپیتان درخواست میکنند که برای دعا کردن به اونها ملحق بشه. اما کاپیتان جواب میده: من زمانی که دریا آرام بود دعا کردم. حالا که اوضاع وخیم شده من باید به کشتی توجه کنم. اگر زمان آسودگی و آرامش به یاد خدا نباشیم و دنبال او نگردیم، در زمان سختی و مشکلات شانسی برای پیدا کردن خدا نداریم و ترس و اضطراب بیتشری پیدا میکنیم. اما اگر یاد گرفته باشیم که در اوقات خوشی و آرامش به یاد خدا باشیم و به او تکیه کنیم، مطمئنا در زمان سختی ها و نگرانی ها به کمک ما خواهد آمد
درباره این ها فکر کنید Think about it
I Just Wanna Be With You I just wanna be with you I just wanna be with you I know there's a price to pay Don't wanna hold you down فقط ميخوام با تو باشم از : كريس را فقط ميخوام با تو باشم .. مهم نيست اونها چي ميگن ... فقط ميخوام با تو باشم ... همه شبها و همه روزها ... شبهاي سرد ، روزاي تار... من ميخوام با تو باشم .... فقط ميخوام با تو باشم.. پس بدون كه ابدا چيزي نيست ( برام )... شبهاي سرد و روزهاي تار .... ميدونم كه بهايي داره ... اين كاري كه ما ميكنيم .. اما ... من فقط ميخوام با تو باشم .. فقط با تو باشم ... نميخوام اون پايين نگهت دارم ( بيبينمت )... گرچه تو اين كارو ميكني ... (پس) بدرخش اي فرشته شيرين ... چرا كه من فقط ميخوام با تو باشم ... ميخوام با تو باشم....
هيچ کس براي شکست خوردن نقشه نميکشد بلکه اين نقشه است که اگر اشتباه کشيده شود به شکست ميانجامد دنياي عجيبي است؛ وقتي مي خواهي گريه کني، شانه اي نداري تا سر بر آن گذاري و غم دلت را زار زار اشک بريزي و وقتي شانه اي براي گريستن داري ديگر اشکي براي ريختن نداري، و نه حتي نيازي به ريختن اشک اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟! خودمانيم ... !!! زمين اين همه نامرد نداشت زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجب! عاقبت مرد؟ افسوس دیروز با یک دسته گل امده بود به دیدنم با یک نگاه مهربون همون نگاهی که سالها ارزو شو داشتم و از من دریغ می کرد گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم .. وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود این روزها ، انسان قیمت همه چیز را می داند ، ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند
گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه ! پذيرفتي چه فريبانه ! آغوشم برايت باز شد ، چه ابلهانه ! با تو خوش بودم ، چه کودکانه ! همه چيزم شدي ، چه زود ! به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي ، چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ، چه حقيرانه ! واژهي غريب خداحافظ به ميان آمد ، چه بي رحمانه ! و من سوختم ، چه عاشقانه ! ولي ... هنوزم دوستت دارم غريبه شايدآن روزكه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايدكردخبري ازدل پر دردگل ياس نداشت، بايد اين گونه نوشت هرگلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبار است خداوند بی نهایت است ... خداوند بی نهایت است لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود به قدر نیاز تو فرود می آید به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
آنگاه که.......... سفر برايم هيچ چيزبه جز دلتنگي ندارد. مهم نبود سوختنم، دور از تو پرپر زدنم، به افتخار عشق تو ميگي که بازنده منم. زمان خيلي كند است براي كساني كه انتظار ميكشند. خيلي سريع براي كساني كه ميترسند. خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگيناند. خيلي كوتاه براي كساني كه شاداند. ولي براي كساني كه عاشقاند زمان جاودانگي دارد شناختنت بي گناهترين گناهم بود، يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن، پيدايش سراب بود. تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي. بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم سحر مي آيد و چشمهاي من به افق خيره است. هوا دلنشين است ومن نگران كه مبادا امروز مثل فردا سپري شود. هر روز من مثل ديروز است . چشمهاي من نگران به در است .هر روز اينطور است . عادت كرده ام به اين روزها . هر روز مثل هر روز است. فقط براي من اين روزها مي آيد و مي رود به عقيدهء پرنده محبوس آسمان لبريز از پروازهاي برباد رفته است گل تشنه در هواي باراني انتظار باغبان را نمي كشد آه قحطي ستاره است.قحطي عشق است.قحطي دستي گرم است که دست تو را بگيرد هيچ چشمداشتي ندارم از آن هايي که دوست شان مي دارم.از آنها جز اين نمي خواهم*که آزاد باشند.اين حق آنهاست که گاهي بي هيچ دليل وتوجيهي مرا ترک کنند و بروند.دلايل و توجيح ها همواره کاذبند.بنابراين نيازي به آنها ندارم. دوست داشتم در سرزميني به دنيا مي آمدم که مردمش جُز از عشق نمي گويند،*جزازعشق نمي نويسند،جُز خواب عشق را نمي بينند، وجز از عشق نمي ميرند.*البته هيچ سرزميني اين گونه نيست.افسوس! تلخ ترين خاطره فرهاد شيرين است اگر کسي را دوست داري راحت از او دست مکش چون ممکن است ديگر کسي را به اندازه ي او دوست نداشته باشي و اما اگر کسي تو را دوست داشت راحت از او دست برندار چون ممکن است ديگر کسي تو را به اندازه ي او دوست نداشته باشد وقتي بارون مي گيره چشام از عشق تو خيسه گفته بودي صبر کن تا يک شب اميدت بر آرم کاش ماه مي دانست از اين همه ستاره و سياره فقط يکي مشتريست
افتخار در خشک کردن قطرۀ اشک است نه در جاری ساختن سیل خون .بایرون مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم، مهم این است که در چه مسیری گام بر می داریم. هولمز بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد. جبران خلیل جبران آنانی که می بخشند و در عطای خود معنایی برای درد و شکنجه نمی یابند . اینان در جستجوی هیچ نوع نشاطی نیستند و حتی به فکر نشر مناقب و فضایل خود نمی افتند . اینان آنچه را که دارند می بخشند ، مانند گلها و ریحانها که بوی عطرآگین خود را در چمنزارها و جلگه ها پخش می کنند . کسی که بخشش می کند زمانی به نشاط واقعی دست می یابد که پس از جستجوی فراوان نیازمندی را پیدا کند که عطای وی را بپذیرد .تلاش برای یافتن چنین شخصی ، از ایپار لذت بخش تر است . جبران خلیل جبران گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد . جبران خلیل جبران هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود. جبران خلیل جبران عبادت ، گستردن جان است بر کرانه ی هستی و آمیزش انسان است با اکسیر حیات . جبران خلیل جبران شما چون فصلهای سال هستید ، زیرا در زمستان خود بهار را انکار می کنید ، در حالی که بهار سرسبز هرگز شما را انکار نمی کند ، بلکه در سنگین ترین خواب غفلت به روی شما لبخند می زند ، بی آنکه خشمگین شود و یا با شما ستیز کند و صفا و یکرنگی را نادیده بگیرد . جبران خلیل جبران
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!" نقل از وبلاگی دگر حالم از خودم بهم میخوره چرا که من نتونستم واسه خواهر کوچولوم که مثل دوستم بود کاری کنم
بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟ مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟ هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟
گريه هم با من دگر نامهرباني مي کند قلبم اما گريه هايش را نهاني مي کند نمي خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت ولي آنقدر مي دانم که مي خواهم گلويم سوتکي باشد به دست کودکي خردسال و بازيگوش که هر دم بشکند اين سکوت تلخ مرگبارم را
کشتی در طوفان نشست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیرۀ کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند. فردا، مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفتۀ بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری عرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه وار، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود. پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشده (پس همین جا بماند بهتر است). زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: ((چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی؟)). پاسخ داد: ((این نعمت هایی که به دست آوردم همه مال خودم است، همه را خود در خواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد)). ندا، مرد را سرزنش کرد: ((اشتباه میکنی. زمانی که تنها خواستۀ او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.)) مرد با حیرت پرسید: ((از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟)) (( از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد
خوابي يا بيدار؟ بيداري يا خواب؟ يا خواب و بيداري؟ يا بيدار و خوابي؟ يا داري تو بيداري خواب مي بيني؟ يا تو خواب داري بيداري مي بيني؟ يا دوست داري خواب ببيني نمي توني؟ يا دوست داري خواب نبيني نمي توني؟ يا مي خواي قرص بخوري خوابت ببره؟ يا مي خواي اين اس ام اس و بخوني بعد بخوابي؟ يا نمي خواي تا ته اين اس ام اس رو بخوني؟ يا مي خواي اين اس ام اس رو براي يه ديوونه ديگه هم بفرستي؟ يا مي خواي اين اس ام اس رو براي دوتا ديوونه ديگه هم بفرستي؟ اي بابا بخواب ديگه.... به سفارش الهه خانم
دوستان من : بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات شويد. * آدمهايي به زندگي شما وارد مي شوند و به سرعت مي روند * دوستاني پيدا مي شوند و مدتها باقي مي مانند و رد پايي زيبا در درون قلب ما باقي مي گذارند و ما خود اين کار را براي ديگران انجام نمي دهيم چون دوست خود را يافته ايم و ديگري اين کار را براي ما انجام داده. * ديروز يک خاطره است ، فردا يک راز است و امروز يک هديه است
موفقيت موفقيت به همان اندازه شكست خطرناك است. (لائو تزو) براي قضاوت در مورد موفقيت خودت ببين چه بدست آورده اي و در قبال آن چه از دست داده اي. (دالاي لاما) همة چيزي كه در اين زندگي لازم داريد بي خبري و اعتماد به نفس است و موفقيت حتمي است. (مارك تواين) موفقيت توانايي رفتن از شكستي به شكست ديگر بدون از دست دادن شور و حرارت است. (وينستون چرچيل خطا پايه موفقيت است و وسيله اي است كه با آن مي توان به موفقيت رسيد. ( Loa Tzu ) از اشتباهات خود شرمنده نشويد و آن را جرم ندانيد. ( كنفسيوس ) بسياري از افراد خوب موفقيت را مي بينند. براي من موفقيت با تكرار خطا و درون بيني آن بدست مي آيد. در حقيقت موفقيت حاصل يك درصد كار است كه خود از 99 در صد خطا حاصل شده است. ( سوشيرو هوندا ) در غرب دلبستگي ما به موفقيت باعث سست شدن ما در خطر كردن مي شود. آنجه از اين خطر كردن مي آموزيم به آن موفقيت مي ارزد. و اين ترس از شكست است كه تعيين مي كند كه بياموزيم يا نه؟ ( پاركر پالمر ) خطا فرصتي است كه هوشمندانه تر باشيم. (هنري فورد ) هر چه شما را نمي كشد شما را قوي تر مي كند. ( مارلون براندو ) من هفتصد بار اشتباه نكردم. من يك بار اشتباه نكردم من زماني موفق شدم كه هفتصد راهي را كه موفقيت آميز نبود اصلاح كردم. هر گاه راهي را كه عمل نمي كرد حذف كردم راهي را پيدا كردم كه كار مي كرد. ( توماس اديسون ) هر گاه خبر هاي بد را به عنوان يك نياز به تغيير و نه يك خبر منفي پذيرفتيد شما از آن شكست نخورده ايد بلكه از آن چيزهاي تازه آموخته ايد ( بيل گيتس )
مهندسان نرم افزار کامپیوتر؛ اقتصاددان ها؛ سیاستمداران لیبرال؛ سیاستمداران دموکرات؛ سیاستمداران دیکتاتور؛ سیاستمداران آمریکایی؛ روانشناسان؛ وکلای حقوق؛ معاونین بخش مهندسی، تحقیق و توسعه؛ مامورین کنترل کیفیت؛
نهرو بوعلی سینا خدا به ما دو دست میدهد اما برای ما پل نمی سازد ضرب المثل انگلیسی آلبرت هوبارد ضرب المثل ژاپنی یک ساعت بامداد بهتر ازدو ساعت شب است کسی که از احمق تعریف کند احمق تر از اوست به گوش ودل خود بخوانید که همیشه از شادی دیگران شاد میشوید پلوتارک
ارنست ديمنه هلن كلر
همهي دانشمندان ميميرند و به بهشت ميروند. آنها تصميم ميگيرند كه قايمباشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن ميكنند به جز نيوتن.
BECAUSE FOR THE ONE WHOM YOU CRY DOES NOT DESERVE YOUR TEARS AND THE ONE WHO DESERVES WILL NEVER LET YOU CRY هیچ وقت برای هیچ رابطه ای در زندگی ات اشک نریز. چون برای کسی که گریه میکنی لیاقت اشک های تو را ندارد. و کسی که لیاقت اشک های تو را دارد هیچ وقت کاری نمیکند که تو گریه کنی. WHICH WILL MAKE YOU FEEL ALONE, RATHER SEARCH IT IN YOURSELF YOU WILL FEEL HAPPY هیچ وقت شادی خود را در دیگران جستجو نکن که باعث میشود احساس تنهایی کنی. بلکه شادی را در درون خود جستجو کن، در اینصورت احساس شادی خواهی کرد. A POSITIVE ATTITUDE IN LIFE. THERE IS SOMETHING POSITIVE IN EVERY PERSON. EVEN A STOPPED WATCH IS RIGHT TWICE A DAY همیشه در زندگی خوش بین باش ولو اینکه تو را تنها گذاشته باشند. در هر شخصی یک چیز مثبت وجود دارد. حتی یک ساعت از کار افتاده هم روزی 2 بار زمان را درست نشان میده. WHEN WE HOLD IT IN OUR HANDS. BUT WHEN WE LEARN TO SHARE IT, WE REALIZE HOW BIG AND PRECIOUS IT IS شادی همیشه کوچک به نظر میرسد، زمانی که آن را در دستانمان نگه داشته ایم. اما وقتی آن را با دیگران تقسیم میکنیم، میفهمیم چقدر بزرگ و با ارزش است.
مدل های بله گفتن خانمها سر سفره عقد تاحالا به نوع بله گفتن خانومها سر سفره عقد دقت کردین؟ بسته به گرایش یا علاقه هر کسی یه جور بله میگه . مثلا:
عجیبه... (متن پند آموز) از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم ! از وقت کم آوردن میترسیم ازهدر رفتن وقتی که داریم نمیترسیم ! از اینکه بهمون خیانت کنند میترسیم از خیانت کردن به خودمون نمیترسیم ! از گم کردن راه میترسیم از هیچ وقت به هیچ جایی نرسیدن نمیترسیم ! از خستگی سفر میترسیم از دست خالی رفتن و برگشتن نمیترسیم! از اینکه نادیده گرفته شیم میترسیم از اینکه نادیدنی هارو نمی بینیم نمیترسیم ! از اینکه یه روز تموم بشیم میترسیم از اینکه تموم نشده بی مصرف شیم نمیترسیم !
داستان عشق
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند؛غم شادي,غرور,ثروت,عشق روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛پس تمام اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند.اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !چرا که او عاشق جزيره بود! آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببري؟غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست عشق اينبار از شادي کمک خواست.اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيدناگهان صدايي مسن و خسته گفت:بيا عشق من تورا با خود خواهم بردعشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند از پيره ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟گفت :آري او زمان است عشق با تعجب گفت:زمان؟ پيرمرد گفت:آري زمان... چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!!!
زندگی There is only one success- All things are possible to him همواره در پيوند با روياها باش،
زمانی که پیتر جی. دانیل در کلاس چهارم درس می خواند٬ معلمش - خانم فیلیپس- مدام به او می گفت :" پیتر! تو اصلا خوب نیستی ٬تو یک سیب زمینی گندیده ای که هرگز به جایی نخواهی رسید ." پیتر تا سن 26 سالگی کاملا بی سواد ماند. یکی از دوستانش تمام شب پیش او می ماند و برایش کتاب می خواند. او حالا مالک کل خیابانی است که زمانی در آنجا می جنگید و در آنجا بود که آخرین کتاب خود به نام " خانم فیلیپس شما اشتباه می کردید!" را به چاپ رساند.
لطفا درباره مطالب و وبلاگ نظر دهید نیروانا با شما تبادل لینک میکند
اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ
برخی از روانشناسان عقيده دارند رنگی که برگزيده و دلخواه کسی است ميتواند گويای خصوصيات اخلاقی و روانشناسی او باشد. نوشتار زير چکيده ای است که بر اساس اين نظريه و پس از سالهای پژوهش نگاشته شده: قضاوتهاي عجولانه و ناگهاني در مورد ديگران اغلب سبب از بين رفتن دوستي هايشان مي شود، با آن كه در عشق كاملاً فداكارند اما اگر روزی حوادث بر وفق مراد نباشد بدون تفكر و جويا شدن علت مي جنگند. دو عيب بزرگ خودپرستی و عدم كنترل، در نفس آنهاست و دو صفت ممتازشان خوش قلبی و حس بزرگ طلبی است. به طور كلی دوستداران رنگ قرمز دارای خصوصيات متضادی هستند. ديگران را خوب درك مي كنيد و با اطرافيان خود با ملايمت و لطف رفتار می كنيد و به دليل نشاط و شادابي تان مورد علاقه اطرافيان خود هستيد. آنهايي كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب شكستها، خشونتها و دشواري های زندگی را تحمل كرده اند و با مشكلات فراوان مواجه شده اند. ظاهر آرام شما ديگران را وادار مي كند كه به شما احترام بگذارند و دوست داريد پيوسته مورد احترام و ستايش ديگران قرار بگيريد. در خريد و پوشش لباس قناعت می كنيد و به علت شرم و حيا و گاه غروری كه داريد ميل داريد اغلب تنها باشيد. حماقت و عدم فهم ديگران شما را كسل می كند و كسانی كه از نظر هوش و فهم بر شما برتری دارند شما را ناراحت می كنند. كارهای خود را از روي نظم و ترتيب و بر پايه قواعد معينی انجام مي دهيد. يكی از صفات مشخص شما پشتكار شماست. به ندرت تغيير عقيده مي دهيد و با آن كه كمتر تصميم می گيريد اما هر بار كه تصميمی بگيريد آن را به مورد عمل می گذاريد. شما كاملاً در نگهداري پول و اسرار ديگران قابل اعتماد هستيد. ميل داريد پيوسته در عالم خودتان باشيد و گاهی اوقات با اطرافيان خود رفتار خشونت آميزی در پيش می گيريد. در عشق هرگز بدبين و تند نيستيد. در عشق بر افراد مسن تر از خود تمايل دارند و اغلب كسانی كه از نظر فكر و ايده به آنها برتری دارند خيلی آسان طرف توجهشان قرار خواهند گرفت. نفوذ در اين گونه افراد مشكل است كسی كه آنها را دوست بدارد می تواند با او به آسانی ازدواج كند. هوسباز نيستند و اگر با كسی دوستی كنند صداقت و فداكاری دارند. اگر افراد اين دسته با كسی كه خصوصيات اخلاقی خودشان را داشته باشد ازدواج كنند سعادتمند می شوند. دوست نداريد كه در زندگيتان حوادثی به وقوع پيوندد اما كنجكاوانه به ماجراهای زندگی ديگران توجه داريد. يک نکته ی رنگی :
اگر فکر میکنید نخبه ها فقط کسانی هستند که از هوش و ذکاوت و پشتکار زیادی برخوردارند سخت در اشتباهید!
دوست كسی است كه همه كارهای تو برایش مهم باشد دوست كسی است كه امتداد تو باشد و بدون او كامل نباشی
این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند. ( وین دایر ) من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام. ( ناپلئون ) هرگز زمانت را با کسی که آماده نیست زمانش را با تو بگذراند، نگذران. ( مارکز ) چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مانند من رفتار کن. ( کانت ) خوشبختی شكاف این بدبختي است تا بدبختي ديگر ( چارلی چاپلین ) دو چیز انتها ندارد، پهنۀ کهکشانها وحماقت انسان که البته در مورد اولی مطمئن نیستم - آلبرت انیشتین
|
About![]()
من مداد كوچكي هستم در دستان خدائي نويسنده كه براي مردم جهان نامه هاي عاشقانه مي فرستد ... مادر ترزا Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
آروما نخستين پرتال پيام نور
.: حکیمانه ها :. |