|
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. گريست و
خدا پرسيد: پس تو میخواهی با من گفتوگو کنی؟ من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد؟ خدا خنديد و گفت: وقت من بينهايت است. پرسيدم: عجيبترين چيز بشر چيست؟ خدا پاسخ داد: کودکیشان، اينکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند باز کودک شوند ؛ اين که آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بهدستآورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفتهشان را باز جويند ؛ اين که با اضطراب به آينده مینگرند و حال خويش را فراموش میکنند. بنابراين نه در حال زندگی میکنند و نه در آينده ؛ اين که آنها به گونهای زندگی میکنند که گويی هرگز نمیميرند و به گونهای میميرند که گويی هرگز نزيستند ؛ نگاهش کردم... مدتی سکوت کرديم... گفت: بياموزند که نمیتواننند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد. همه کاری که آنها میتوانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛ بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ؛ بياموزند که فقط چند ثانيه طول میکشد تا زخمهای عميقی در قلب آنها که دوستشان دارند ايجاد کنند اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التيام بخشند ؛ بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترينها را دارد، بلکه کسی است که به کمترينها نياز دارد ؛ بياموزند که آدمهايی هستند که آنها را دوست دارند و فقط نمیدانند چگونه احساساتشان را بيان کنند ؛ بياموزند که دو نفر میتوانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند ؛ بياموزند که کافی نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند ؛ من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتوگو سپاسگزارم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد به فرزندان آدم بگوييد؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينکه بدانند من اينجا هستم «هميشه»
سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسهي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند. شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند. شپش اول گفت: «من ميروم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.» شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.» شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.» بقیه شپش ها در ادامه مطلب
ناگهان خود را در دياري يافتم دوردست وغريب
ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا شما از من بزرگتر و با تجربه تر هستید و احتمالا می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جستو جوی آن بوده ام و نیافته ام، پیدا کنم،
روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدن و به هم گفتند:بيا در دريا شنا کنيم برهنه شدند و در اب شنا کردند و زماني گذشت و زشتي به ساحل برگشت و جامه هاي زيبايي رو پو شيد و رفت.
اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند،حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید؛سنگش زدند،چوبش زدند و رنجور و زخمی اش کردند. سگ اصحاب کهف گریست وگفت:من هشتمین آن هفت نفرم.با من این گونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید...؟ آیا نمی دانید که چگونه پروردگار از من به نیکی یاد می کند؟ هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم .امروزاز غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...،اما دیدم آدمی چگونه بدل به دیو و ددشده است دست هایی از خشم و خشونت دارید،می درید و می کشید،دندان تیز کرده و جهان را پاره پاره می کنید این سگ که این همه از آن نفرت دارید نام من است،اما خوی شماست! سگ اصحاب کهف گفت:آمده ام که از تغییر برایتان بگویم و از تبدیل و ماجرای رشد و فراتر رفتن؛اما می بینم که شما از تبدیل تنها فرو تر رفتن را بلدید و سقوط و مسخ را چرا اجازه نمی دهید که کسی پلیدی اش را پاک و نجاستش را تطهیر کند؟چرا نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید؟شاید این دیگری سگ باشد؛اما حقیقت را گاهی از زبان سگان نیز می توان شنید سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد
گويند در دربار پادشاهي وزير بسيار صادق و درستکاري بود تمام سعي وکوشش خود را صرف راحتي مردم کرده و از خلاف کاري ديگر وزيران هم جلوگيري ميکرد که باعث ناراحتي آنها ميشده. هر نقشه اي ميکشيدند که بتوانند او را پيش پادشاه بدنام کنند که باعث اخراج او از دربار شود ميسر نمي شد.
خوشبختانه مثل اینکه وبلاگ من طرفدارهای کوچولو هم داره شعر های زیر رو مهدیه جان ۸ ساله از تهران برامون فرستادن امیدوارم خوشتون بیاد و استفاده های لازم رو ببرید .... ایــــــــــــن مینی بوس مهد ماست این هم یه فایل از طالع بینی خورشیدی برای شما
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد . حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
چشم يك روز گفت: من در آن سوي دره ها كوهي را مي بينم كه از مه پوشيده است. اين زيبا نيست؟
البته من ایرانی شو بهتر میدونم ... مثلا روز تولد خودم خیلی مناسبه که ۱۲/۱۲ هستش ..هم رمانتیکه هم نزدیک به روز خارجیش هست ... نی دونم... ببخشید من این متنو درشت تر نوشتم ... تا خواهر های عینکی من بتونن اونو بخونن ...هاااا ... این الان اعلام جنگ بید ... خوب خدمتتون عرض کنم که من خودم از ولنتاین زیاد چیزی نمیدونستم ... البته تاریخچه اونو میگم تا اینکه یه ور پریده که خیلی هم وروجک و شیطونه باعث شد بنده در این زمینه تحقیقاتمو آغاز کنم ... البته من گفتم این روز و این کار خیلی خوبه ولی من ایرانیشو ترجیح میدم ... چون ما خودمون مهد تمدن هستیم ... گرچه... به هر حال تا اونجاییکه من شنیدم ... میگن ۲۹ بهمن ما خودمون قدیما روز عشق داشتیم مطمئن نیستم ... ولی خودم ۱۲/۱۲ رو خیلی مناسب تر میدونم چون هم عددهای این روز رمانتیکه و هم روز تولد یه عاشق نپتونی هست ... سپندارمذگان: اطلاعات بیشتر در این زمینه در این سایت http://www.sepandarmazgan.ir خلا صه خواستید تو این روز بهم هدیه بدید ... خیلی خوبه ... اگر هم کسی رو گیر نیوردید بیاید به خودم بدید ... دیگه چیکار کنم آخه من اخر مرامو معرفتم به هر حال خوش باشید در کنار کسانیکه دوستشون دارید یادم باشه ۳ تا عینک هم واسه این شیطونا بگیرم ... البته من هر دو روزو دوست دارم ... چون یه رگه من پرشیایی هست یکی دیگش ایتالیایی ... یا علی ...
ولنتاين در قرن اول ميلادي در روم زندگي مي كرد البته من ایرانی شو بهتر میدونم ... مثلا روز تولد خودم خیلی مناسبه که ۱۲/۱۲ هستش ..هم رمانتیکه هم نزدیک به روز خارجیش هست ... نی دونم...
HAPPY VALENTINE
Sometimes it is No matter what it is گر چه آن قدر که می خواهم گاه در فکرِ مهم نیست
I Really Miss You, My Friend I have other friends You have such And you know just واقعاً دلتنگ توئم دوستان بسیاری دارم تو واقعاً دلتنگ توئم
At the core of our relationship I love and appreciate you هیچ کس کامل نیست در قلب دوستی ما تو برایم بسیار با ارزشی
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك هتل ? ستاره است. مي خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوانم آن را بخورم. مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم. مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم. مي خواهم به گذشته برگردم،وقتي همه چيز ساده بود،وقتي داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم،وقتي نمي دانستم كه چه چيز هايي نميدانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم. مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب و هستند. مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و ميخواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم . مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم،نميخواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري،خبر هاي ناراحت كننده،صورت حساب ، جريمه و... مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم،به يك كلمه محبت آميز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به... اين دست چك من،كليد ماشين،كارت اعتباري و بقيه مدارك،مال شما. من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم.
فکر میکنم تو جمع ما کسی نباشه که تا حالا یه بار هم نگاهی به این مجله های زرد و سبز و آبی و قرمز ... ننداخته باشه! مجله هایی که با زیرکی خاصی با خواننده خودشون رابطه احساسی بر قرار میکنند و به هر حال این هم یه نوع راه پول در آوردنه! شاید شما ها هم دوست داشته باشید یکی از این مجله ها رو تولید کنید؟خیلی خوب پس نوشته زیر رو بخونید و بدونید که باید چی کار کنید! بقیه در ادامه مطلب ...حتما بخونید
بنده من: آن هنگام که تو به نماز مي ايستي آنچنان غافلي که گويي صدها خدا داري ومن آنچنان گوش فرا مي دهم که گويي همين يک بنده را دارم. ( حديث قدسي) تاریکترین زمان آسمان پیش از طلوع خورشید است"ضرب المثل اسپانیایی" برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید
جوانی نزد یك روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیك خواست . روحانی او را به كنار پنجره برد و پرسید: "چه می بینی؟" "آدم هایی كه می آیند و می روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می گیرد." بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:"در آینه نگاه كن و بعد بگو چه می بینی." "خودم را می بینم." پائولو كوئلیو
از بهشت كه بيرون آمد، دارايياش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود.و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشتهها گفتند: تو بي بهشت ميميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كردهام...
من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم...
پس از دیدار تو
يک طلبه هندي به استاد خود گفت من خيلي از مرگ ميترسم. اين ترس از کودکي با من بوده آيا مي دانيد به من بگوييد چرا کسي مثل من که دارد به خوبي زندگي مي کند روزي بايد بميرد؟
پسر بچه اي وارد يک بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.
ميدانم كه بايد بياموزد. همه انسانها، با انصاف و درستكار نيستند، اما اين را هم به او بياموز كه به ازاي هر انسان رذلي، قهرماني هم هست و در مقابل هر سياستمدار خودخواهي، رهبري ازخود گذشته و فداكار. به او بگو به ازاي هر خصمي، دوستي هم هست. ميدانم كه بايد مدتي وقت صرف كرد، اما اگر ميتواني به او بياموز كه زحمت كسب يك دلار، ارزشي بسيار بيش از شادي پيدا كردن پنج دلار دارد. شكست را به او بياموز وهمچنين لذت پيروزي را . او را از حسادت برحذر دار و اگر ميتواني، راز خنده خاموش را به او بياموز و از شگفتي هاي كتابها برايش بگو. زماني هم به او بده تا به راز پرواز پرندگان در آسمـان، زنبـورها در نور خورشيد و گلها در دامنه هاي سرسبز بينديشد. به او بياموز مردود شدن بسيار شرافتمندانهتر از تقلب كردن است. به او بياموز به نظرات خودش، ايمان داشته باشد، حتي اگر همه به او بگويند اشتباه فكر ميكند. بياموز كه با مردم مهربان و متواضع، به مهرباني و تواضع رفتار كند و با مردم متكبر و خشن، به تكبر و خشونت. بياموز به آدمهاي عيب جو و منفيباف اعتنا نكند. بياموز كه قدرت بازو و مغزش را به بالاترين مزايدهها بفروشد،امـا هرگز اجازه ندهد برچسب قيمتـي بر قلب و روحش آويخته شود. بياموز گوشهايش را بر عربدههاي اراذل و زورگويان ببندد، بايستد و مبارزه كند. با او به ملايمت و مهرباني رفتار كن، اما او را در آغوش نگير چون تنها، آزمون آتش است كه استيل گرانبهايي را ميآفريند. به بودن و زندگي كردن، تشويقش كن و بگذار صبر را تجربه كند تا شجاع و بيباك شود، به او بياموز هميشه عميق ترين ايمان را به خود داشته باشد، چرا كه دراين صورت هميشه عميقترين ايمان را به نوع بشر خواهد داشت.
خواهش بزرگي است، ميدانم. اما ببين چه كار ميتواني برايش بكني. آخر، او پسرخوبي است
خانم «تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نميکند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد.
يکي از دوستانم به نام پُل بهعنوان هديه کريسمس اتومبيلي از برادرش گرفت. شب کريسمس هنگامي که پل از ادارهاش خارج شد، پسربچهاي در اطراف آن اتومبيل قدم ميزد و با حالت تحسينآميزي آن را نگاه ميکرد. پسربچه پرسيد: «آقا اين ماشين مال شماست؟»
خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم. زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد. شوهر كهبسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن، سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند. زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند.
ارزش يک خواهر را، از کسي بپرس که آن را ندارد. To realize To realize To realize To realize The value of one month: To realize The value of one week: To realize To realize To realize To realize To realize the value of a friend:
این اولین پست من برای موضوع جاودانه هاست ... 1- خير پنهانى و كتمان گرفتارى
الف) اشتیاق برای رسیدن به آرزوها يه نفر...يه جایی...يه وقتی...تمام روياهاش لبخند شماها بود...پس يه جايی يه وقتی با يه لبخند يادش کنيد!
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم.
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
روز قیامت بود.همه فرشتگان در بارگاه خدای بزرگ حاضر شده بودند.روزی پر ابهت.صفوف فرشتگان،دفتر اعمال و درجه بزرگان!هرکس به پیش می آید و در حضور عدل الهی،ارزش و قدر خود را می نمایاند . . . و به فراخور شأن و ارزش خود در جایی نزدیک یا دورمستقر می شد . . . همه اشیا،نباتات،حیوانات،انسانها و عقول مجرده به پیش می آمدند و ارزش خویش را عرضه می کردند . مورچه آمد از پشتکار خود گفت و در جایی نشست.پرنده آمد،از زیبایی خود گفت از نغمه های دلنشین خود سرود و در جایی مستقر شد.سگ آمد از وفای خود گفت و گربه آمد از هوش و منش خود گفت.غزال آمد از زیبایی چشم و پوست خود گفت.خروس آمد از زیبایی تاج ویال و کوپال خود گفت.طاووس آمد از زیبایی پرهای خود گفت.شیر آمد از قدرت و سر پنجه خود گفت . . . هرکس در شأن خود گفت و در هر مکانی مستقر شد. ... بقيه در ادامه مطلب ...
"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" .... بقیه در ادامه مطلب... منبع چند مطلب اخير : وبلاگ كاملا روانشناسانه
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته توي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد همه میگفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد میتواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: این كار شما تروریسم خالص است پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مردرا به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه میكند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پسبگیرید!! وقتی با ارامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند پائولوكوئلیو
اگر روزي روزگاري، نخواستي يا نتوانستي فرد گنه کاري را ببخشي، بدان که از بزرگي گناه او نيست، بلکه از کوچکي قلب توست. انسان چيزي به جز گفته هايش نيست."مثل آفريقايي" فرق بين بد بخت و خوشبخت يک چيز است خوشبخت از ديگران عبرت مي آموزد و بدبخت مايه ي عبرت ديگران مي شود. به جاي لعنت فرستادن به تاريکي يک شمع روشن کن.کنفسيوس بزرگي گفته است: مرا به دنيا کاري نيست ؛ زيرا اگر من بمانم ، او با من نميماند و اگر او بماند ، من با او نمانم.
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته بود:من کور هستم لطفا کمک کنید.
روز نامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت . نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت.و خواست او اگر همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که چه روی آن نوشته است؟؟؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه افتاد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد : (((امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم ..!!! ))) وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل . فکر . هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است لبخند بزنید.....
انسان را چو دیوانه ای می پنداشتم که گرد یکی مثل خود می گردد پروانه را چو سرگردانی می پنداشتم که دور گل می گردد ولی غاقل ار آن که انسان و پروانه هر دو عاشق اند و من دیوانه ای سر گردانم که این چنین می پنداشتم
مرد نجوا کنان گفت: ای خداوند و ای روح بزرگ،با من حرف بزن؛ و چکاوکی با صدای قشنگی خواند، اما مرد نشنید... سپس مرد دوباره فریاد زد: با من حرف بزن؛ و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد، اما مرد باز هم نشنید. مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت: ای خالق توانا پس حداقل بگذار تا من تورا ببینم؛ و ستاره ای به روشنی درخشید، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد: پروردگا را به من معجزه ای نشان بده! و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد؛ اما مرد متوجه نشد وبا نا امیدی ناله کرد: خدایا مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری؛ و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمین دراز کرد و ومرد را لمس کرد، اما مرد با حرکت دست پروانه را دور کرد و قدم زنان رفت...
|
About![]()
من مداد كوچكي هستم در دستان خدائي نويسنده كه براي مردم جهان نامه هاي عاشقانه مي فرستد ... مادر ترزا Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
آروما نخستين پرتال پيام نور
.: حکیمانه ها :. |