تبليغاتX
نــــــــــیروانـا ... پیوستن به کل هستی

نــــــــــیروانـا ... پیوستن به کل هستی

بهترين ها در نيروانا


شست باران بهاران هر چه هر جا بود
يك شب پاك اهورايي
بود و پيدا بود
بر بلندي همگنان خاموش
گرد هم بودند
ليك پنداري
هر كسي با خويش تنها بود
ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود
جمله آفاق جهان پيدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا
جاوداني بيكران تا بيكرانه ي جاودان پيدا
اينك اين پرسنده مي پرسد
پرسنده : من شنيدستم
تا جهان باقي ست مرزي هست
بين دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدك !‌ چه مي داني ؟
آنسوي اين مرز ناپيدا
چيست ؟
وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كيست ؟
مزدك : من جز اينجايي كه مي بينم نمي دانم
پرسنده : يا جز اينجايي كه مي داني نمي بيني
مزدك : من نمي دانم چه آنجا يا كجا آنجاست
بودا : از همين دانستن و ديدن
يا ندانستن سخن مي رفت
زرتشت : آه ، مزدك ! كاش مي ديدي
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نيز
بودا : پهندشت نيروانا نيز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شايد خدا آنجاست
بين دانستن
و ندانستن
تا جهان باقي ست مرزي هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست

+نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت15:45توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


چهار شمع به آرامی می سوختند
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه داردفکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »


شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق
هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را
نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند
و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. گريست و
گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمی سوزید؟»


چهارمین شمع گفت: « نگران نباش
تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.

+نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت2:35توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


در روياهايم ديدم که با خدا گفت­وگو می­کنم.

خدا پرسيد: پس تو می­خواهی با من گفت­وگو کنی؟

من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد؟

خدا خنديد و گفت: وقت من بينهايت است.

پرسيدم: عجيب­ترين چيز بشر چيست؟

خدا پاسخ داد: کودکی­شان، اينکه آن­ها از کودکی­شان خسته می­شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت­ها آرزو می­کنند باز کودک شوند ؛

اين که آن­ها سلامتی خود را از دست می­دهند تا پول به­دست­آورند و بعد پول­شان را از دست می­دهند تا سلامتی از دست رفته­شان را باز جويند ؛

اين که با اضطراب به آينده می­نگرند و حال خويش را فراموش می­کنند. بنابراين نه در حال زندگی می­کنند و نه در آينده ؛

اين که آن­ها به گونه­ای زندگی می­کنند که گويی هرگز نمی­ميرند و به گونه­ای می­ميرند که گويی هرگز نزيستند ؛

نگاهش کردم... مدتی سکوت کرديم...


من دوباره پرسيدم: می­خواهی کدام درس­های زندگی را فرزندان آدم بياموزند؟

گفت: بياموزند که نمی­تواننند کسی را وادار کنند که عاشق­شان باشد. همه کاری که آن­ها می­توانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ؛

بياموزند که فقط چند ثانيه طول می­کشد تا زخم­های عميقی در قلب آن­ها که دوست­شان دارند ايجاد کنند اما سال­ها طول می­کشد تا آن زخم­ها را التيام بخشند ؛

بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين­ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترين­ها نياز دارد ؛

بياموزند که آدم­هايی هستند که آن­ها را دوست دارند و فقط نمی­دانند چگونه احساسات­شان را بيان کنند ؛

بياموزند که دو نفر می­توانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند ؛

بياموزند که کافی نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند ؛

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت­وگو سپاسگزارم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد به فرزندان آدم بگوييد؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اينکه بدانند من اينجا هستم «هميشه»

+نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت2:32توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .

سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسه‌ي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.

شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.

شپش اول گفت: «من مي‌روم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»

شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»

شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»

بقیه شپش ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت2:27توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

ناگهان خود را در دياري يافتم دوردست وغريب
ديدم مردي در كنار من است
با نگاهي مهربان
به نرمي از من پرسيد : چرا اين طور گرفته اي ؟
گفتم : فكرم پريشان است
گفت : شايد از من كمكي ساخته باشد
گفتم : به دنبال حقيقت مي گردم
گفت : در خود فرو رو كليدش را در قلبت مي يابي
گفتم : چگونه ؟
گفت : خيال هايت را كنار بگذار و نيتت را خالص كن آن وقت حقيقت در قلبت مي تابد
پرسيدم : از كجا بدانم كه حقيقت است كه مي تابد ؟
پاسخ داد : در اين مرحله اوليا و انبيا را همه بر حق مي بيني و تفاوت بين اديان نمي گذاري يعني به مرحله خودشناسي گام نهادي
مرحله خودشناسي ؟
در مرحله خودشناسي مي داني كه از كجا آمده اي
چرا به اين دنيا آمده اي
در اينجا چه بايد بكني
و بعد به كجا مي روي
گفتم : نمي دانم در اينجا چه بايد بكنم
گفت : به وظايفمان عمل كنيم
به ديگران خير برسانيم و بكوشيم انسان واقعي باشيم
انسان واقعي ؟
بله، كسي كه به راستي دلسوز، نيك خو و نيك خواه باشد
از شادي ديگران شاد شود و از غمشان غمگين و در پي ياري به ديگران باشد
چگونه ؟
هميشه با ديگران همان باش كه مي خواهي با تو باشند
و هر چه بر خود نمي پسندي بر ديگران هم مپسند
گفتم : گفتنش آسان است اما به كار بستنش دشوار
گفتم :فراز و نشيب  زندگي گاهي عرصه را بر من تنگ مي كند و مطمئن نيستم آيا روزي به سعادت واقعي مي رسم
گفت : در راه حقيقت سعادت واقعي بازگشت به سرمنزل ازلي است
سرمنزل ازلي ؟
بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم اما دانا تر و مهربان تر

+نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت2:22توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا شما از من بزرگتر و با تجربه تر هستید و احتمالا می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جستو جوی آن بوده ام و نیافته ام، پیدا کنم،
ممکن است به من بگویید : اقیانوس کجاست ؟ ماهی بزرگتر پاسخ داد، اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید. ماهی کوچک پاسخ داد : نه ! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس. من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد.
همه ما هم مانند آن ماهی کوچولوی غافل؛ در نعمت و برکت نامتناهی غرق هستیم و مجبور نیستیم برای یافتن آن کوشش کنیم و به هر دری بزنیم. خدا نعمت های زیادی را به همان اندازه که در اقیانوس برای ماهی فراهم کرده، در اختیار ما قرار داده است. اما شما باید تصمیم بگیرید که هر روز از زندگی خود را چگونه می خواهید بگذرانید . نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است، فقط کافی است آن را بخواهید و همین الان خود را به آن متصل کنید

+نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت2:22توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدن و به هم گفتند:بيا در دريا شنا کنيم برهنه شدند و در اب شنا کردند و زماني گذشت و زشتي به ساحل برگشت و جامه هاي زيبايي رو پو شيد و رفت.
زيبا نيز از دريابيرون امدو تن پوشش را نيافت از برهنگي شرم کرد و به نا چار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت.
تا اين زمان نيز مردان و زنان اين دو را با هم اشتباه ميگيرند اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را
مي بينند و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد او را مي شناسند .
برخي نيز زشتي را مي شناسند و لباس ها يش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد

+نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت2:21توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد.می خواست بگوید چگونه سگی می تواند مردم شود

اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند،حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد

اما پیش از آن که چیزی بگوید؛سنگش زدند،چوبش زدند و رنجور و زخمی اش کردند.

سگ اصحاب کهف گریست وگفت:من هشتمین آن هفت نفرم.با من این گونه نکنید...

آیا کتاب خدا را نخوانده اید...؟

آیا نمی دانید که چگونه پروردگار از من به نیکی یاد می کند؟ هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم

.امروزاز غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...،اما دیدم آدمی چگونه بدل به دیو و ددشده است

دست هایی از خشم و خشونت دارید،می درید و می کشید،دندان تیز کرده و جهان را پاره پاره می کنید این سگ که این همه از آن نفرت دارید نام من است،اما خوی شماست!

سگ اصحاب کهف گفت:آمده ام که از تغییر برایتان بگویم و از تبدیل و ماجرای رشد و فراتر رفتن؛اما می بینم که شما از تبدیل تنها فرو تر رفتن را بلدید و سقوط و مسخ را

چرا اجازه نمی دهید که کسی پلیدی اش را پاک و نجاستش را تطهیر کند؟چرا نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید؟شاید این دیگری سگ باشد؛اما حقیقت را گاهی از زبان سگان نیز می توان شنید

سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد

+نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت2:20توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند.همه گرسنه و نااميد و در عذاب بودند. هر کدام قاشقي داشت که به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشق ها بلندتر از بازوي آنها بود. بطوريکه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان ميدهم.او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا و جمعي از مردم با همان قاشق هاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.آن مرد گفت: نميفهمم ؟ چرا مردم در اين جا شاد هستند ولي در اتاق ديگر همه بدبخت...! با آنکه همه چيز يکسان است؟ خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است. در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند. هر کسي با قاشق، غذا در دهان ديگري ميگذارد. چون ايمان دارد که کسي هست در دهانش غذايي بگذارد...!

+نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت2:19توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

گويند در دربار پادشاهي وزير بسيار صادق و درستکاري بود تمام سعي وکوشش خود را صرف راحتي مردم کرده و از خلاف کاري ديگر وزيران هم جلوگيري ميکرد که باعث ناراحتي آنها ميشده. هر نقشه اي ميکشيدند که بتوانند او را پيش پادشاه بدنام کنند که باعث اخراج او از دربار شود ميسر نمي شد.
بعد از نيمه شب يکي از وزيران به قصد رفتن دستشوئي از اطاقش خارج ميشد که متوجه آن وزير در انتهاي راهرو شده با کنجکاوي و آهسته او را دنبال کرد تا ديد او وارد اطاقي شد که از آن کسي استفاده نمي کرد و يواشکي در را پشت سر خود قفل کرد. از سوراخ کليد نگاه کرد و ديد آن وزير رفت سراغ صندوقي و باز کرده و محتويات آن را نگاه ميکند. بسرعت به اطاق خود باز گشت و صبح زود بقيه وزيران را بيدار کرده جريان را تعريف کرد. همه پيش سلطان رفته و گفتند که آن وزير صندوقي در اطاقي مخفي کرده و طلا و جواهرات را از دربار دزديده و توي آن مخفي ميکند. پادشاه با ناباوري و شناختي که از او داشت به اصرار آنها وزير را احضار کرده به اتفاق سراغ صندوق رفتند و دستور داد آنرا باز کند. در صندوق که باز شد غير از يک جفت کفش و جوراب ولباسي پاره چيزي نيافتند. شاه با تعجب دليل نگه داشتن آنها را پرسيد و او در جواب گفت :
قربان اينها لباس ها و کفش و جورابي هستند که من با آنها به پايتخت آمده بودم . آنها را نگه داشتم و هر شب به آنها سر زده و نگاه ميکنم تا فراموش نکنم کي بودم و از کجا به کجا رسيده ام.

+نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت2:18توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

خوشبختانه مثل اینکه وبلاگ من طرفدارهای کوچولو هم داره

شعر های زیر رو مهدیه جان ۸ ساله از تهران برامون فرستادن

امیدوارم خوشتون بیاد و استفاده های لازم رو ببرید

دیشب پریشب پیش مامانم لالا کردم

هی نق زدو نق زد

هی حوصله کردم

آخه کاری که نکردم

فقط جیش خالی کردم

........

ایــــــــــــن مینی بوس مهد ماست

کلاج داره ....... دنده داره ....... آقای راننده داره

چارتا چرخ قلقلــــــــــــی داره

2 تاش گلی .......... 2 تاش گلی

نی نی ای بخونيد !!!!

این هم یه فایل از طالع بینی خورشیدی برای شما

دانلود


+نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت4:16توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


من يك چهار ديواري دارم
ويك دنيا ... دنيايي كه در آن كوه هست , رود هست , مور هست ...
و كوه به من اموخت
كه در سرما و گرما , در برف و بوران , زير آفتاب سوزان يا باران
بايد ايستاد , مقاوم!
و رود به من آموخت
كه با وجود سنگ و صخره , سد و نرده , خار و علف هرزه
بايد جاري بود , مداوم!
و مور به من آموخت
كه با جثه هر چند كوچك , با كمك يا بي كمك , حتي نم نمك
بايد انديشه فردا كرد , مصمم !
...
و من اين دنيا را به چهار ديواري خود آوردم :
مصمم , مداوم و مقاوم!
من يك چهار ديواري دارم

+نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت11:20توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني
مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي
و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم
مشتري با اعتراض گفت
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

+نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت9:52توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.


بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي

تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

+نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت9:48توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

چشم يك روز گفت: من در آن سوي دره ها كوهي را مي بينم كه از مه پوشيده است. اين زيبا نيست؟
گوش لحظه اي خوب گوش داد‏, سپس گفت: پس كوه كجاست؟ من كوهي نمي شنوم.
آنگاه دست درآمد و گفت: من بيهوده مي كوشم آن كوه را لمس كنم, من كوهي نمي يابم.
بيني گفت: كوهي در كار نيست. من او را نمي بويم.
آنگاه چشم به سوي ديگري چرخيد و همه درباره وَهمِ شگفتِ چشم گرمِ گفت و گو شدند و گفتند: اين چشم يك جاي كارش خراب است.(چيزهايي را که ما ميبينيم کساني که به ما خورده ميگيرند هيچگاه نميبينند پس نگران نباشيد مشکل از کار ما نيست بلکه مشکل از خودشان است و روزي ميبينند)

niirvana.blogfa.com

+نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت9:37توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

البته من ایرانی شو بهتر میدونم ... مثلا روز تولد خودم خیلی مناسبه

 که ۱۲/۱۲ هستش ..هم رمانتیکه هم نزدیک به روز خارجیش

هست ... نی دونم...

ببخشید من این متنو درشت تر نوشتم ... تا خواهر های عینکی من

بتونن اونو بخونن ...هاااا ... این الان اعلام جنگ بید ...

خوب خدمتتون عرض کنم که من خودم از ولنتاین زیاد چیزی نمیدونستم ... البته تاریخچه اونو میگم

تا اینکه یه ور پریده که خیلی هم وروجک و شیطونه باعث شد بنده در این زمینه

تحقیقاتمو آغاز کنم ... البته من گفتم این روز و این کار خیلی خوبه ولی من ایرانیشو

ترجیح میدم ... چون ما خودمون مهد تمدن هستیم ... گرچه...

به هر حال تا اونجاییکه من شنیدم ... میگن ۲۹ بهمن ما خودمون قدیما روز عشق داشتیم

مطمئن نیستم ... ولی خودم ۱۲/۱۲ رو خیلی مناسب تر میدونم چون هم عددهای این

روز رمانتیکه و هم روز تولد یه عاشق نپتونی هست ...

سپندارمذگان:
در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است. در تقويم ايراني دقيقا مصادف است با ۲۹ بهمن، يعني تنها 4 روز پس از روز والنتاين. اين روز سپندارمذگان يا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي‌‌كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي‌‌دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي‌‌كردند. اخيرا گروهي از دوستداران فرهنگ ايراني پيشنهاد كرده اند كه به منظور حفظ فرهنگ ايراني سپندارمذگان بجاي والنتاين به عنوان روز عشق گرامي داشته شود

اطلاعات بیشتر در این زمینه در این سایت

http://www.sepandarmazgan.ir

خلا صه خواستید تو این روز بهم هدیه بدید ... خیلی خوبه ... اگر هم کسی رو

گیر نیوردید بیاید به خودم بدید ... دیگه چیکار کنم آخه من اخر مرامو معرفتم

به هر حال خوش باشید در کنار کسانیکه دوستشون دارید

یادم باشه ۳ تا عینک هم واسه این شیطونا بگیرم ...

البته من هر دو روزو دوست دارم ... چون یه رگه من پرشیایی هست

یکی دیگش ایتالیایی ...

یا علی ...

+نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت2:38توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

ولنتاين در قرن اول ميلادي در روم زندگي مي كرد 
در آن زمان روم تحت سلطه پادشاهي جنگجو به نام كلادسيوس بود كه دوست داشت سربازان براي حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند ولي مردها نميخواستند بجگند، و كلادسيوس اين كمبود سرباز را ناشي از سستي مردها در ترك عشق مي دانست، پس همه نامزدي ها و ازدواج ها ملغي اعلام كرد، همانطور كه گفته شد ولنتاين كه در آن زمان يك كشيش بود با او به مبارزه برخاست و به همراه ماريوس مقدس عزم خود را جزم كردند تا زوج هاي جوان را به طور سري به عقد هم درآورند
پس از با خبر شدنِ پادشاه از اين قضيه براي سر والنتين مقدس جايزه تعيين شد و او زنداني شد.
وقتي در زندان بود بسياري از كساني كه او آنها را به عقد هم در آورده بود به ديدنش رفتند.
آنها گل و نامه هاي محبت آميز خود را از بالاي ديوار زندان پرتاب مي كردند.
تا اينكه سرانجام در روز 14 فوريه سال 269 قبل از ميلاد به قتل رسيد.
يكي از ملاقات كنندگان او دختر زندانبان بود، روزها به ديدارش مي آمد و چند ساعتي با هم صحبت ميكردند
روزي كه قرار بود والنتين كشته شود نامه اي براي تشكر از دختر زندانبان نوشت كه با جمله در سال 496 بعد از ميلاد، پاپ جلاسيوس 14 فوريه را به افتخار او روز ولنتاين ناميد. از سالها قبل روز 14 فوريه كساني كه يكديگر را دوست داشته اند براي هم هدايايي ساده اي چون گل مي فرستادند.
در نقاط مختلف دنيا در اين روز مراسم مختلفي برگزار مي شود كه از جمله آنها مي توان به موارد زير اشاره كرد:
در انگلستان كودكان به شيوه بزرگسالان لباس مي پوشيدند و مي خواندند
صبحت بخير، ولنتاين
قفل هايت را مثل قفل هاي من باز كن
دوتا و سوي بعد از آن
صبحت بخير ولنتاين
در ولز ، روز 14 فوريه مردم به هم قاشق هاي چوبي هديه مي كنند كه روي آنها را با قلب و كليد تزيين كرده اند اين اشياي تزئيني به اين معناست كه «عشق من، تو قفل قلب مرا باز كردي
در قرون گذشته در اين روز مردي كه دختري را دوست داشته برايش لباس هديه مي فرستاده اگر دختر هديه را مي پذيرفته به معناي پذيرفتن خواستگاري او بوده است.
*بعضي مردم عقيده دارند اگر در روز ولنتاين يك سينه سرخ بالاي سر دختري پرواز كند به معني اين است كه او با يك دريا نورد ازدواج خواهد كرد.
اگر يك گنجشك ببيند يعني شوهرش فقير ولي بسيار خوش اخلاق است و اگر يك سهره ببيند به معناي ازدواج با يك مرد ميليونر خواهد بود
افسانه ديگري نيز مي گويد اگر يك دختر يك سيب را از دم گرفته بچرخاند ودر همين حال نام 5 پسر مورد علاقه اش را به زبان بياورد با پسري ازدواج خواهد كرد كه در زمان ايستادن سيب نامش در زبان او بوده است و اگر همين سيب را از وسط بدو نيم كند تعداد تخمه هاي سيب تعداد فرزندان او خواهد بود

البته من ایرانی شو بهتر میدونم ... مثلا روز تولد خودم خیلی مناسبه که ۱۲/۱۲ هستش ..هم رمانتیکه هم نزدیک به روز خارجیش هست ... نی دونم...

+نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت15:47توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


01) English : I Love You


02) Persian : Tora doost daram


03) Italian : Ti amo


04) German : Ich liebe Dich


05) Turkish : Seni Seviyurum


06) French : Je t'aime


07) Greek : S'ayapo


08) Spanish : Te quiero


09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun


10) Arabic : Ana Behibak


11) Iranian : Man doosat daram


12) Japanese : Kimi o ai shiteru


13) Yugoslavian : Ya te volim


14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida


15) Russian : Ya vas liubliu


16) Romanian : Te iu besc


17) Vietnamese : Em ye^u anh


18 Ukrainian : Ja tebe koKHAju


19) Tunisian : Ha eh bak


20) Syrian/lebanese : Bhebbek


21) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn


22) Swedish : Jag a"Iskar dig


23) Africans : Ek het jou liefe


24) Bavarian : I mog di narrisch gern

HAPPY VALENTINE

+نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت15:23توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


I Think About You Every Day 


Though I don't write
Or call you
As often as I would like to
I spent time every day
Thinking about you

Sometimes it is
A memory of something we shared
Other times it is
An incident in my life
That I imagine myself
Telling you about

No matter what it is
In my mind
I write and call you every day
And I miss you


هر روز در فکر تو هستم

گر چه آن قدر که می خواهم
به تو نامه نمی نویسم
یا تلفن نمی کنم
هر روز
در فکر تو هستم

گاه در فکرِ
خاطره ای که با تو داشته ام
و گاه در رویاهایم
برای تو
آنچه برایم رخ داده را تعریف می کنم

مهم نیست
به چه فکر می کنم
هر روز برایت نامه می نویسم یا به تو تلفن می کنم
و دلم برایت تنگ می شود

+نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت15:19توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

I Really Miss You, My Friend 


I really miss you

I have other friends
Whom I talk to
But it's not
The same

You have such
A deep understanding
Of who I am
I hardly have to
Speak any works

And you know just
What I am saying
I really miss you
And I want to be sure
That you know
That no matter where I go
Whom I meet
Or what I do
I'll never find
As deep a friendship
With anyone as I
Have with you


دوست من، واقعاً دلتنگ توئم

واقعاً دلتنگ توئم

دوستان بسیاری دارم
که می توانم با ایشان گفتگو کنم
ولی تو
چیز دیگری هستی

تو
آن چنان مرا خوب می شناسی
که بدون این که لب بگشایم
می دانی
که چه می گویم

واقعاً دلتنگ توئم
و می خواهم این را
حتماً بدانی
مهم نیست به کجا می روم
و که را می بینم
یا چه می کنم
هرگز
دوستی ای چنین ژرف
که در وجود تو یافته ام را
در دیگری نخواهم یافت

+نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت15:17توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


The Core of our Relationship 


No one is perfect
Therefore no
Relationship can be perfect
Often by seeing
The dry brown petals
In a rose
You appreciate more
The vivid red petals
That are so beautiful

At the core of our relationship
There is a very deep respect and love
For one another
So as we continue
To grow and change as individuals
Our relationship will continue
To grow stronger
And become more beautiful

I love and appreciate you
So much


قلب دوستی ما

هیچ کس کامل نیست
پس هیچ دوستی ای نیز
بی عیب نخواهد بود
بارها دیدن گلبرگ های خشک
در یک شاخه ی گل سرخ
ما را به بیشتر گرامی داشتن
گلبرگ های تازه ی سرخ رنگ
وا می دارد

در قلب دوستی ما
احترام و عشقی ژرف
به یکدیگر نهفته است
پس همان گونه که
شخصیت ما رو به دگرگونی و پیشرفت دارد
دوستی ما نیز محکم تر
و زیباتر می شود

تو برایم بسیار با ارزشی
و خیلی دوستت دارم

+نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت15:9توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


بدين وسيله من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم و مسووليت هاي يك كودك هشت ساله را قبول ميكنم.

مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك هتل ? ستاره است.

مي خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوانم آن را بخورم.

مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.

مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم.

مي خواهم به گذشته برگردم،وقتي همه چيز ساده بود،وقتي داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم،وقتي نمي دانستم كه چه چيز هايي نميدانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.

مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب و هستند.

مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و ميخواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم .

مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم،نميخواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري،خبر هاي ناراحت كننده،صورت حساب ، جريمه و...

مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم،به يك كلمه محبت آميز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به...

اين دست چك من،كليد ماشين،كارت اعتباري و بقيه مدارك،مال شما.

من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم.

niirvana

 

+نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت9:7توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

 

فکر میکنم تو جمع ما کسی نباشه که تا حالا یه بار هم نگاهی به این مجله های زرد و سبز و آبی و قرمز ... ننداخته باشه! مجله هایی که با زیرکی خاصی با خواننده خودشون رابطه احساسی بر قرار میکنند و به هر حال این هم یه نوع راه پول در آوردنه! شاید شما ها هم دوست داشته باشید یکی از این مجله ها رو تولید کنید؟خیلی خوب پس نوشته زیر رو بخونید و بدونید که باید چی کار کنید!

بقیه در ادامه مطلب ...حتما بخونید

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت8:53توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

بنده‌  من: آن هنگام که تو به نماز مي ايستي آنچنان غافلي که گويي صدها خدا داري

ومن آنچنان گوش فرا مي دهم که گويي همين يک بنده را دارم.

( حديث قدسي)

بر خلاف جريان آب حرکت کردن کار هر کسي نيست.ماهي مرده هم ميتواند با جريان آب حرکت کند.


اگر کسي را دوست نداري سعي نکن از او متنفر شوي بلکه سعي کن او را فراموش کني.

تاریکترین زمان آسمان پیش از طلوع خورشید است"ضرب المثل اسپانیایی"

برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت18:25توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

جوانی نزد یك روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیك خواست . روحانی او را به كنار پنجره برد و پرسید: "چه می بینی؟"

"آدم هایی كه می آیند و می روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می گیرد."

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:"در آینه نگاه كن و بعد بگو چه می بینی."

"خودم را می بینم."
"دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده اند، شیشه. اما در آینه ، لایه نازكی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در ان چیزی جز شخص خودت را نمی بینی . این دو شیء شیشه ای را با هم مقایسه كن. وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می كند . اما وقتی از نقره(یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بینید. تنها وقتی ارزش داری ، كه شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری    

     پائولو كوئلیو


+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت5:14توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

از بهشت‌ كه‌ بيرون‌ آمد، دارايي‌اش‌ فقط‌ يك‌ سيب‌ بود. سيبي‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چيده‌ بود.و مكافات‌ اين‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري. زمين‌ جاي‌ تو نيست. زمين‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام...
زمين‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنين‌ مي‌خواهد، پس‌ زمين‌ از بهشت‌ بهتر است.خدا گفت: برو و بدان‌، جاده‌اي‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ مي‌رساند، از زمين‌ مي‌گذرد، از زميني‌ آكنده‌ از شر و خير، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق‌ و صواب‌ پيروز شد، تو بازخواهي‌ گشت......... وگرنه..........!! !
و فرشته‌ها هم‌ گريستند.اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمي‌توانست‌ برود، او بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. مي‌ترسيد و مردد بود. و آن‌ وقت‌ خدا چيزي‌ به‌ انسان‌ داد. چيزي‌ كه‌ هستي‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت.انسان‌ دست‌هايش‌ را گشود و خدا به‌ او«اختيار» داد.خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن. زيرا كه‌ تو براي‌ انتخاب‌ كردن‌ آفريده‌ شدي. برو و بهترين‌ را برگزين‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزيدن‌ توست.عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پيامبر نيز با تو خواهد آمد تا تو بهترين‌ را برگزيني.و آنگاه‌ انسان‌ زمين‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوري‌ را.و اين‌ آغاز انسان‌ بود.

SMP0008179

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت4:30توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم...
گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ...
 گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شدم... من همه ء شكلاتها رو خوردم... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته...
 اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد...
 حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

DVP4966270

+نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت4:15توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


Since I met you
I have been so happy
Except that I find
Myself worrying all the time
Worrying that I might disappoint you
Worrying that our relationship might end
Worrying that you might not be happy
Worrying that something might happen to you
I have fallen in love with you
And I guess I worry so much
Because I care about you so much


خیلی دوستت دارم

پس از دیدار تو
همواره شادمان بوده ام
ولی دائم در نگرانی
نگران اینکه شاید از من ناامید شوی
نگران اینکه دوستی مان به پایان رسد
نگران اینکه شاید از بودن با من شاد نباشی
نگران اینکه شاید برای تو اتفاقی بیفتد
عاشق تو شده ام
و شاید نگرانی فراوان من
به خاطر عشق من به توست

 

+نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت19:34توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

يک طلبه هندي به استاد خود گفت من خيلي از مرگ ميترسم. اين ترس از کودکي با من بوده آيا مي دانيد به من بگوييد چرا کسي مثل من که دارد به خوبي زندگي مي کند روزي بايد بميرد؟
استاد فکري کرد و گفت : چه کسي به تو گفته است که داري زندگي ميکني؟
شاگرد گفت من منظور شما را نمي فهمم؟
استاد گفت : آيا اين مطلبي نيست که پدر و مادرت از زمان کودکي به تو تلقين کرده اند و تو آن را فرض مسلم پنداشتي؟ تاسف ميخورم که چرا کسي تاکنون به تو نگفته است که زنده بودن همان زندگي کردن نيست.
شاگرد پرسيد : من از کجا بايد بدانم که دارم زندگي مي کنم؟
استاد جواب داد : زندگي مثل چشمه اي است که بايد از درون تو بجوشد تو مسئولي که عميقترين زواياي وجودت را بکاوي و اين چشمه را بجوشاني و آن را از روي کرامت در زندگي ديگران جاري کني در اين صورت مي تواني لبخندي بر لب هاي ديگران بنشاني . سبزينگي و بالندگي آنها را ببيني و احساس کني که در خوشبختي آنها سهيم هستي .
شاگرد پرسيد : اما خود مرا چه کسي خوشبخت خواهد کرد ؟ اين طور که شما مي گويد من وقتي احساس خوشبختي خواهم کرد که بتوانم در خوشبختي ديگران سهيم باشم . استاد تبسمي کرد و گفت : چشمه ها تا وقتي که مي جوشند هرگز احساس تشنگي نمي کنند و آبي از کسي نمي خواهند بدان که تا وقتي که تشنه اي هنوز چشمه وجودت را نيافته اي و جاري نکرده اي همين درس براي امروز کافي است.

DVP4907699

+نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت2:53توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

پسر بچه اي وارد يک بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.
پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه اي چند است؟ پيشخدمت پاسخ داد: پنجاه سنت. پسر بچه دستش را در جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد : يک بستني ساده چند است؟ در همين حال تعدادي از مشتريان در اتتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد : 35 سنت. پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت: لطفا يک بستني ساده. پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت.
پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني دو سکه پنج سنتي و پنج سکه يک سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت!

PDP0587135

+نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت2:20توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

مي‌دانم كه بايد بياموزد. همه انسانها، با انصاف و درستكار نيستند، اما اين را هم به او بياموز كه به ازاي هر انسان رذلي، قهرماني هم هست و در مقابل هر سياستمدار خودخواهي، رهبري ازخود گذشته و فداكار. به او بگو به ازاي هر خصمي، دوستي هم هست.

  مي‌دانم كه بايد مدتي وقت صرف كرد، اما اگر مي‌تواني به‌ او بياموز كه زحمت كسب يك دلار، ارزشي بسيار بيش از شادي پيدا كردن پنج دلار دارد. شكست را به او بياموز وهمچنين لذت پيروزي را . او را از حسادت برحذر دار و اگر مي‌تواني، راز خنده خاموش را به او بياموز و از شگفتي هاي كتابها برايش بگو. زماني هم به او بده تا به راز پرواز پرندگان در آسمـان، زنبـورها در نور خورشيد و گلها در دامنه هاي سرسبز بينديشد.

  به او بياموز مردود شدن بسيار شرافتمندانه‌تر از تقلب كردن است. به او بياموز به نظرات خودش، ايمان داشته باشد، حتي اگر همه به او بگويند اشتباه فكر مي‌كند. بياموز كه با مردم مهربان و متواضع، به مهرباني و تواضع رفتار كند و با مردم متكبر و خشن، به تكبر و خشونت. بياموز به آدمهاي عيب جو و منفي‌باف اعتنا نكند. بياموز كه قدرت بازو و مغزش را به بالاترين مزايده‌ها بفروشد،امـا هرگز اجازه ندهد برچسب قيمتـي بر قلب و روحش آويخته شود. بياموز گوشهايش را بر عربده‌هاي اراذل و زورگويان ببندد، بايستد و مبارزه كند.

  با او به ملايمت و مهرباني رفتار كن، اما او را در آغوش نگير چون تنها، آزمون آتش است كه استيل گرانبهايي را مي‌آفريند. به بودن و زندگي كردن، تشويقش كن و بگذار صبر را تجربه كند تا شجاع و بي‌باك شود، به او بياموز هميشه عميق ترين ايمان را به خود داشته باشد، چرا كه دراين صورت هميشه عميق‌ترين ايمان را به نوع بشر خواهد داشت.

     خواهش بزرگي است، مي‌دانم. اما ببين چه كار مي‌تواني برايش بكني. آخر، او پسرخوبي است

PDP0328814

+نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت2:56توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

خانم «تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آنها رابه يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نمي­کند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد.
اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا ني­اش درج مي کرد.             
                                 ......... بقیه در ادامه مطلب ........ حتما اینو بخونید ........

MWP0016872


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت2:52توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

يکي از دوستانم به نام پُل به‌عنوان هديه کريسمس اتومبيلي از برادرش گرفت. شب کريسمس هنگامي که پل از اداره‌اش خارج شد، پسربچه‌اي در اطراف آن اتومبيل قدم مي‌زد و با حالت تحسين‌آميزي آن را نگاه مي‌کرد. پسربچه پرسيد: «آقا اين ماشين مال شماست؟»
پل سر تکان داد و گفت «اين را برادرم براي کريسمس به من داده است.»
پسربچه متعجب شد و گفت: «منظورتان اين است که برادرتان آن را به شما داده و پولي براي آن نپرداخته‌ايد؟ من آرزو دارم...» و مکث کرد. قطعاً پل مي‌دانست که او چه چيزي را آرزو مي‌کرد. او آرزو مي‌کرد که چنين برادري داشت، ولي آنچه پسربچه گفت سرتاپاي پل را به لرزه درآورد.
پسربچه ادامه داد: «که مي‌توانستم برادري مثل او بودم.»
پل با تعجب به پسربچه نگاه کرد و بي‌اراده گفت: «مي‌خواهي سوار شوي و دوري بزنيم؟»
پس از سواريِ کوتاهي پسربچه با چشمان درخشانش رو به پل کرد و گفت: «ممکن است جلوي آن پله‌ها توقف کنيد؟»
پسربچه از پله‌ها بالا دويد. پس از لحظه‌اي پل صداي برگشتن پسرک را شنيد، ولي او سريع حرکت نمي‌کرد. وي برادر کوچک فلج خود را مي‌آورد. او برادرش را روي پله آخر نشاند در کنارش نشست و دستش را روی شانه او گذاشت و به اتومبيل اشاره کرد.
«بادي اين همان است که در طبقه بالا به تو گفتم. برادرش آن را براي کريسمس به او هديه داده و او پولي براي آن نپرداخته است. روزي من هم درست مانند آن را به تو هديه مي‌دهم و تو مي‌تواني همه چيزهاي زيبايي را که برايت تعريف کردم خودت ببيني.»
پل از اتومبيل پياده شد و او را روي صندلي جلو نشاند. برادرِ بزرگ‌تر هم با چشمان درخشان آمد و کنار او نشست و آنان سه نفري تعطيلات فراموش‌نشدني‌اي را با اتومبيلِ سواري شروع کردند.


+نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت0:32توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌.

بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند:

ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد.

 در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.


+نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت5:31توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

ارزش يک خواهر را، از کسي بپرس که آن را ندارد.
To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.
ارزش ده سال را، از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.

 To realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.
ارزش چهار سال را،از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

 To realize
The value of four years:
Ask a graduate.
ارزش يک سال را،از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.

 To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.
ارزش يک ماه را، از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.

 To realize

 The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.
ارزش يک هفته را، از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

 To realize

The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper.
ارزش يک ساعت را، عاشقاني بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

 To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.
ارزش يک دقيقه را، از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

 To realize
The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.
ارزش يک ثانيه را، از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.

 To realize
The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.
ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.

 To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد. Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it with someone special.
براي پي بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده.

 To realize the value of a friend:
Lose one.


+نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت5:17توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

این اولین پست من برای موضوع جاودانه هاست ...

1- خير پنهانى و كتمان گرفتارى
مِنْ كُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزايا وَ كِتْمانُ الْمَصائِبِ.
از گنجهاى بهشت; نيكى كردن و پنهان نمودن كار[نيك] و صبر بر مصيبتها و نهان كردن گرفتاريها (يعنى عدم شكايت از آنها) است.
2- ويژگى هاى زاهد
أَلزّاهِدُ فِى الدُّنْيا مَنْ لَمْ يَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَهُ، وَ لَمْ يَشْغَلِ الْحَلالُ شُكْرَهُ.
زاهد در دنيا كسى است كه حرام بر صبرش غلبه نكند، و حلال از شكرش باز ندارد.
3- تعادل در جذب و طرد افراد
«أَحْبِبْ حَبيبَكَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ يَعْصِيَكَ يَوْمًا ما. وَ أَبْغِضْ بَغيضَكَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ يَكُونَ حَبيبَكَ يَوْمًا ما.»
با دوستت آرام بيا، بسا كه روزى دشمنت شود، و با دشمنت آرام بيا، بسا كه روزى دوستت شود.
4- بهاى هر كس
قيمَةُ كُلِّ امْرِء ما يُحْسِنُ.
ارزش هر كسى آن چيزى است كه نيكو انجام دهد.

http://niirvana.blogfa.com


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت6:46توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

الف) اشتیاق برای رسیدن به آرزوها
ب ) بخشش برای تجلی روح وصیقل جسم
پ ) پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت ) تد بیر برای دیدن افق فرداها
ث ) ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنه ها
ج ) جسارت برای ادامه ز یستن
چ ) چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح ) حق شناسی برای تزکیه نفس
خ ) خودداری برای تمرین استقامت
د ) دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ ) ذکر گویی برای اخلاص عمل
ر) رضایت مندی برای احساس شعف
ز) زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ) ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها
س) سخاوت برای گشایش کارها
ش) شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص) صداقت برای بقای دوستی
ض) ضمانت برای پایبندی به عهد
ط ) طاقت برای تحمل مشکلات
ظ ) ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده درصدف
ع ) عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ ) غیرت برای بقای انسانیت
ف) فداکاری برای قلبهای دردمند
ق) قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ک ) کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ ) گذشت برای پالایش احساس
ل ) لیاقت برای تحقق امید ها
م ) محبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن) نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و) واقع گرایی برای دست یابی به هستی
ه) هدف مندی برای تبلور خواسته ها
ی) یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
 از طرف الهه جونم 

يه نفر...يه جایی...يه وقتی...تمام روياهاش لبخند شماها بود...پس يه جايی يه وقتی با يه لبخند يادش کنيد! اینم به یاد تو ...
 از طرف الناز گلم 

+نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت6:6توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

 بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم.

+نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت5:56توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟  و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

 
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

 
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

+نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت5:55توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

روز قیامت بود.همه فرشتگان در بارگاه خدای بزرگ حاضر شده بودند.روزی پر ابهت.صفوف فرشتگان،دفتر اعمال و درجه بزرگان!هرکس به پیش می آید و در حضور عدل الهی،ارزش و قدر خود را می نمایاند . . . و به فراخور شأن و ارزش خود در جایی نزدیک یا دورمستقر می شد . . . همه اشیا،نباتات،حیوانات،انسانها و عقول مجرده به پیش می آمدند و ارزش خویش را عرضه می کردند .

مورچه آمد از پشتکار خود گفت و در جایی نشست.پرنده آمد،از زیبایی خود گفت از نغمه های دلنشین خود سرود و در جایی مستقر شد.سگ آمد از وفای خود گفت و گربه آمد از هوش و منش خود گفت.غزال آمد از زیبایی چشم و پوست خود گفت.خروس آمد از زیبایی تاج ویال و کوپال خود گفت.طاووس آمد از زیبایی پرهای خود گفت.شیر آمد از قدرت و سر پنجه خود گفت . . . هرکس در شأن خود گفت و در هر مکانی مستقر شد.              ... بقيه در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت2:11توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" .... بقیه در ادامه مطلب...

منبع چند مطلب اخير : وبلاگ كاملا روانشناسانه


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت19:58توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته توي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
  روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو ان ت خاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود

+نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت7:52توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه

+نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت7:49توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌اي بلندي صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابي که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه هاي درختي در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدي نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !

ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟
- نجاتم بده خداي من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت

+نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت7:47توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد همه میگفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد

در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد میتواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این كار شما تروریسم خالص است

پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مردرا به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده

از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه میكند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پسبگیرید!!

وقتی با ارامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

پائولوكوئلیو

قربونت برم امام حسین

+نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت8:3توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

 

اگر روزي روزگاري، نخواستي يا نتوانستي فرد گنه کاري را ببخشي،

 بدان که از بزرگي گناه او نيست، بلکه از کوچکي قلب توست.

 انسان چيزي به جز گفته هايش نيست."مثل آفريقايي"

فرق بين بد بخت و خوشبخت يک چيز است خوشبخت از ديگران عبرت مي آموزد و بدبخت مايه ي عبرت ديگران مي شود.

به جاي لعنت فرستادن به تاريکي يک شمع روشن کن.کنفسيوس

بزرگي گفته  است: مرا به دنيا کاري نيست ؛ زيرا اگر من بمانم ، او با من نمي‌ماند و اگر او بماند ، من با او نمانم.

http://persiano.mihanblog.com/

+نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت8:3توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته بود:من کور هستم لطفا کمک کنید.

روز نامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت .

نگاهی به او انداخت.

فقط چند سکه داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که

از کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است.

مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت.و خواست او اگر همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که چه روی آن نوشته است؟؟؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

و لبخندی زد و به راه افتاد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :

(((امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم ..!!! )))

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید.

خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد

باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل . فکر . هوش و روحتان مایه بگذارید

این رمز موفقیت است

لبخند بزنید.....

+نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت7:59توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

انسان را چو دیوانه ای می پنداشتم که گرد یکی مثل خود می گردد

پروانه را چو سرگردانی می پنداشتم که دور گل می گردد

ولی غاقل ار آن که انسان و پروانه هر دو عاشق اند

و من دیوانه ای سر گردانم که این چنین می پنداشتم

 

+نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت7:37توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |


When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.
وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است
و هيچكس نمي تواند درون را ببيند
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.
وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
 
And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.
وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش
خدا مي تواند.
 

+نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت4:10توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

 

مرد نجوا کنان گفت:

ای خداوند و ای روح بزرگ،با من حرف بزن؛

و چکاوکی با صدای قشنگی خواند،

اما مرد نشنید...

سپس مرد دوباره فریاد زد:

با من حرف بزن؛

و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد،

اما مرد باز هم نشنید.

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

ای خالق توانا پس حداقل بگذار تا من تورا ببینم؛

و ستاره ای به روشنی درخشید،

اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد:

پروردگا را به من معجزه ای نشان بده!

و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد؛

اما مرد متوجه نشد وبا نا امیدی ناله کرد:

خدایا مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری؛

و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمین دراز کرد و ومرد را لمس کرد،

اما مرد با حرکت دست پروانه را دور کرد و قدم زنان رفت...

 

+نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت3:39توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |