تبليغاتX
نــــــــــیروانـا ... پیوستن به کل هستی

نــــــــــیروانـا ... پیوستن به کل هستی

بهترين ها در نيروانا

فَاللهُ خَیْرٌ حافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ

پس خداست بهترین نگاهدارنده و اوست مهربانترین مهربانان 

یوسف/۶۴

يادم مياد هر وقت مي خواستيم از خونه پدر بزرگم برگرديم تهران اين ايه رو مي خوند

دنيايي از معنويات بود اما تا من اومدم بشناسمش و ازش درس بگيرم رفت

داره يه سال ميشه

هنوز كه هنوزه وقتي مي رم پيشش نمي تونم گريه نكنم

تا حالا واسه هيچكس تو زندگيم اين همه اشك از ته دلم نريختم

اخه يه نور از خدا بود

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت6:45توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

1.  خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه اتومبيلي سوار مي شدي، بلكه از تو خواهد پرسيد كه چندنفر را كه وسيله نقليه نداشتند به مقصد رساندي؟
2. خداوند از تو نخواهد پرسيد زيربناي خانه ات چندمتر بود، بلكه از تو خواهد پرسيد به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتي؟
3. خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه لباس هايي در كمد داشتي، بلكه از تو خواهد پرسيد به چند نفر لباس پوشاندي؟
4. خداوند از تو نخواهد پرسيد بالاترين ميزان حقوق تو چقدر بود، بلكه از تو خواهد پرسيد آيا سزاور گرفتن آن بودي؟
5. خداوند از تو نخواهد پرسيد عنوان و مقام شغلي تو چه بود، بلكه از تو خواهد پرسيد آيا آن را به بهترين نحو انجام دادي؟
6. خداوند از تو نخواهد پرسيد چه تعداد دوست داشتي، بلكه از تو خواهد پرسيد براي چندنفر دوست و رفيق بودي؟
7. خداوند از تو نخواهد پرسيد در چه منطقه اي زندگي مي كردي، بلكه از تو خواهد پرسيد چگونه با همسايگانت رفتار كردي؟
8. خداوند از تو نخواهد پرسيد پوست تو به چه رنگ بود، بلكه از تو خواهد پرسيد كه چگونه انساني بودي؟
9. خداوند از تو نخواهد پرسيد چرا اين قدر طول كشيد تا به جست و جوي رستگاري بپردازي، بلكه با مهرباني تو را به جاي دروازه هاي جهنم، به عمارت بهشتي خود خواهد برد.
10. خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چرا اين مقاله را براي دوستانت نخواندي، بلكه خواهد پرسيد آيا از خواندن آن براي ديگران در وجدان خود احساس شرمندگي مي كردي؟

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت5:41توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

يكي بود يكي نبود
يه روزي از روزا
با يه دختري آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست كه باهاش بتونم راحت درد دل كنم.
ولي كم كم خيلي بهش عادت كردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمي دونستم چه جوري بهش بگم.
چه جوري نشون بدم
كه دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر كاري كه مي تونستم مي كردم
كه بهش نشون بدم كه دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش كردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبي بود. اصلا تو خط عشق و عاشقي نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزي قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم و گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزي از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه هاي صورتم بودن كه به صورت يك لبخند شكل گرفته بودند.
كه باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالي كه گريه مي كرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. مي تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال كه مي دونستم اين قلبمه كه باز هم بايد درد بكشه و جيك نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله كه مي توني."
بغلش كردم و سرش رو گذاشتم رو شونم كه گريه كنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ي ديگه عروسيم هست. كارت دعوتو كي بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمي فهميدم چي ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... كوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فكر."
گفت: "تو هميشه وقتي با من حرف مي زني ميري تو فكر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمي برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهاي اول كه تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا ول خوردن و كلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز كردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولي ...
گفت:
"يوهو. كجايي؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه مي بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمي دونم چه جوري زندگي كردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمي تونستم تحمل كنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالاي يه كوهي و تا دلم مي خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه كت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن كه رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدي امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديك گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين كادوي ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستي. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايي هام كه بايد تا ابد باهاش مي ساختم!...

پ.ن:این مطلب از سایت چوق نقل شده.. و چه جالب که اسم خودم توش بود و با حال و هوای خودم ...

گذشته ها گذشته ..دیگه مهم نیستن واسم..حيف که زود گذشتنو کسی هم قدرشونو ندونست ..

 حسرت خوردن فايده نداره .. شايد يكي ديگه باشه كه قدر بدونه

اما واسه اینکه خاطرات قشنگش خراب نشه دیگه ادامه نمی دم اون گذشته ای که فکر می کردم ارزشمنده

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت5:9توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

خداحافظ ... همين حالا همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو مي‌ديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده است
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به روياها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ
خداحافظ خداحافظ ... همين حالا .

+نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت2:33توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

                            تنهايي را دوســــــت دارم     زيرا بي وفا نيست ..

.                           تنهايي را دوســــــت دارم      زيرا عشق دروغي در آن نيست ..

.                           تنهايي را دوســــــت دارم     زيرا تجربه کردم ...

                            تنهايي را دوســــــت دارم     زيرا خداوند هم تنهاست ..

.                           تنهايي را دوســــــت دارم     زيرا....

                                                         در کلبـــه تــــنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و

                                                                 انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

+نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت2:18توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم نمی دانم


امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم

                                                                  

                                                              و میدانم

                                                                  تو روزی باز خواهی گشت

      "فریدون مشیری"

اين منم  كه نور ميخوام

+نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت2:0توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

nilofar

یه روز وقتی به یه گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تمام وجودمو برداشت که شاید منم یه روزی از روی غرور مثل گل نیلوفر تنها بشم . گمان می کردم او از زیبایی بی نظیرش در مرداب به خود می نازد . بعد به سرعت از کنار مرداب رد می شدم. 

حالا که خودم شدم مرداب در جستجوی گل نیلوفری هستم که از تنهایی نمیرم  و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودش رو وقف مرداب کرده تا مردابی که همه از آن می گریزند تنها نباشد .

+نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت1:48توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

من تمام بي كسي هايم را قامت بسته ام
و
در طولاني ترين سجده اندوه به اندازه همه نبودنهايت
اشك ميريزم...
و
به بلنداي يلداي فراقت با اهي از عمق قلب هزارپاره ام
كابوس رفتنت را خاكستر ميكنم!!!!
بگذار بي ادعا اقرار كنم دلم برايت تنگ مي شود
وقتي نيستي دلتنگي هايم را قاب مي كنم
لحظه لحظه غروبي را كه نيز دلتنگ تو و چشمان باراني ات مي شوم قاب مي كنم
تا وقتي امدي نشانت دهم كه شاید ديگر تنهايم نگذاري
تو كه مي ايي
پنجره اي باز مي شود
پرده بي رنگ دلتنگي كنار مي رود
ارام ميان جانم خانه مي كني وچه ساده همسايه سيبهاي كال مي شوي
حال من و اسمان دلتنگ باراني هستيم....!!!!

+نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت1:43توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |