تبليغاتX
نــــــــــیروانـا ... پیوستن به کل هستی

نــــــــــیروانـا ... پیوستن به کل هستی

بهترين ها در نيروانا

 

بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم
بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

" علی شریعتی"

+نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت16:43توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

خداوند گفت: ديگر پيامبري‌ نخواهم‌ فرستاد، از آن‌گونه‌ كه‌ شما انتظار داريد؛ اما جهان‌ هرگز بي‌پيامبر نخواهد ماند؛ و آن‌گاه‌ پرنده‌اي‌ را به‌ رسالت‌ مبعوث‌ كرد. پرنده‌ آوازي‌ خواند كه‌ در هر نغمه‌اش‌ خدا بود. عده‌اي‌ به‌ او گرويدند و ايمان‌ آوردند.
و خدا گفت: اگر بدانيد، حتي‌ با آواز پرنده‌اي‌ مي‌توان‌ رستگار شد.

خداوند رسولي‌ از آسمان‌ فرستاد. باران، نام‌ او بود. همين‌ كه‌ باران، باريدن‌ گرفت، آنان‌ كه‌ اشك‌ را مي‌شناختند، رسالت‌ او را دريافتند، پس‌ بي‌درنگ‌ توبه‌ كردند و روحشان‌ را زير بارش‌ بي‌دريغ‌ خدا شستند.
خدا گفت: اگر بدانيد با رسول‌ باران‌ هم‌ مي‌توان‌ به‌ پاكي‌ رسيد.
خداوند پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي‌ بيم‌ دهد و روزي‌ بشارت. پس‌ باد روزي‌ توفان‌ شد و روزي‌ نسيم‌ و آنان‌ كه‌ پيام‌ او را فهميدند، روزي‌ در خوف‌ و روزي‌ در رجا زيستند.
خدا گفت: آن‌ كه‌ خبر باد را مي‌فهمد، قلبش‌ در بيم‌ و اميد مي‌لرزد و قلب‌ مؤ‌من‌ اين‌ چنين‌ است.
خدا گلي‌ را از خاك‌ برانگيخت، تا «معاد» را معنا كند.
و گل‌ چنان‌ از رستخيز گفت‌ كه‌ از آن‌ پس‌ هر مؤ‌مني‌ كه‌ گلي‌ را ديد، رستاخيز را به‌ ياد آورد.
خدا گفت: اگر بفهميد، تنها با گُلي‌ قيامت‌ خواهد شد.
خداوند يكي‌ از هزار نامش‌ را به‌ درياگفت. دريا بي‌درنگ‌ قيام‌ كرد و سپس‌ چنان‌ به‌ سجده‌ افتاد كه‌ هيچ‌ از هزار موج‌ او باقي‌ نماند. مردم‌ تماشا مي‌كردند، عده‌اي‌ پيام‌ دريا را دانستند، پس‌ قيام‌ كردند و چنان‌ به‌ سجده‌ افتادند، كه‌ هيچ‌ از آنها باقي‌ نماند.
خدا گفت: آن‌ كه‌ به‌ پيغمبر آب‌ها اقتدا كند، به‌ بهشت‌ خواهد رفت.
و به‌ ياد دارم‌ كه‌ فرشته‌اي‌ به‌ من‌ گفت: جهان‌ آكنده‌ از فرستاده‌ و پيغمبر و مرسل‌ است، اما هميشه‌ كافري‌ هست‌ تا باران‌ را انكار كند و با گُل‌ بجنگد، تا پرنده‌ را دروغگو بخواند و باد را مجنون‌ و دريا را ساحر.
اما هم‌ امروز ايمان‌ بياور كه‌ پيغمبر آب‌ و رسول‌ باران‌ و فرستاده‌ باد براي‌ ايمان‌ آوردن‌ تو كافي‌ است.

+نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت16:39توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |

 او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»

او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر بار كه ريشه فروتر مي‌رفت، درد او نيز عميق‌تر مي‌شد.
فرشته‌ها مي‌ترسيدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ريشه‌دار مي‌ترسيدند.
اما خدا مي‌گفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت مي‌آورد. معرفت است.
فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما در دل هر ميوه‌اي باز دانه‌اي بود و هر دانه آغاز درختي‌ست. پس هر كه ميوه‌اي را برد در دل خود بذر سؤال تازه‌اي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدم‌هاست» اين را فرشته‌اي به فرشته‌اي ديگر گفت.

+نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت16:36توسط نــــــــــــــــــــیروانا | |