|
تو را هرگز آرزو نمی کنم، هرگز...
چون محال می شوی!!
مثل همه ی آرزوهایم
که شبی بی اختیار...
تو را آرزو کردم.
همین!...
فَاللهُ خَیْرٌ حافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ پس خداست بهترین نگاهدارنده و اوست مهربانترین مهربانان یوسف/۶۴ يادم مياد هر وقت مي خواستيم از خونه پدر بزرگم برگرديم تهران اين ايه رو مي خوند دنيايي از معنويات بود اما تا من اومدم بشناسمش و ازش درس بگيرم رفت داره يه سال ميشه هنوز كه هنوزه وقتي مي رم پيشش نمي تونم گريه نكنم تا حالا واسه هيچكس تو زندگيم اين همه اشك از ته دلم نريختم اخه يه نور از خدا بود
آنکه مست امد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت رفت ... رفت ... پدر بزرگم رفت ... همون روز که گفتم دعاش کنید رفت ... منو تنها گذاشت و رفت ... منو شیفته خودش کرد و رفت ... منو عاشق حرفاش کرد و رفت ... حرفایی که از جنس نور بود ... از خدا بود ... از نیروانا بود ... خیلی قشنگ رفت ... ساده و زیبا رفت ... پاک رفت ... با خنده ای بر لب رفت ... یکی از مرد های بی مانند خدا رفت ... کسیکه قرآن همیشه دستش بود رفت ... کسیکه لحظه ای از یاد خدا غافل نبود رفت ... کسیکه استاد قرآن بود رفت ... کسیکه حضرت علی و محمد رو توی خواب می دید رفت ... کسیکه چشم خیلی هارو به حقایق هستی باز کرد رفت ... آخرین حرفاشو به من زد و رفت ... آخرین خنده هاشو کنار ما زدو و رفت ... بعد از اینکه حرفاشو زد .. بعد از اینکه من برگشتم .. انگار خدا نگهش داشته بود تا بمن هم یه چیزایی بگه.. بعد اونو ببره ... خدا خیلی دوسم داشت که گذاشت ببینمش و بعد اونو ببره ... آخه نوه ها و بچه های تهرانیش هیچ کدوم آخرین روزاشو نتونستن ببینن ... فقط من .. خیلی اتفاقی رفتم شهرستان و دیدمش ... تا آخر شب که هیچ وقت بیدار نمیموند ... نشست و واسم تعریف کرد ... الگوی پدر بزرگ من علی بود ... یکی از بهترین مردای خدا رفت ... به ارزوی همیشگیش رسید ... رفت پیش عشق خودش ... رفت پیش خدا اما زود رفت ... آخه من تازه عاشقش شده بودم ... ولی تنهام گذاشتو رفت ... باورم نمیشه هنوز که رفته باشه ... انگار تو خوابم ... باورم نمیشه ... خدا همه چیزو براش آماده کرده بود ... همه کارهای بعد از مرگش توی چشم بهم زدن ردیف می شد ... همه تعجب می کردن ... اما تعجب نداشت ... جون همه میدونستن چقدر پاک بود ... همه کارهاشو خدا ردیف میکرد ... فقط بهش گفت تو بیا ... مرگی به این زیبایی تا حالا ندیده بودم ... حتی با مرگش بعضی ها دوباره یاد خدا افتادن و نمازی که حتی ترک کرده بودندو دوباره شروع کردن آره ... پدر بزرگم رفت ... اما جای خوبی رفت ... مطمئنم ... غبطه میخورم و میسوزم که بهترین آدمی که از جنس نور بود ... نزدیکم بود ... چرا دیر شناختمش ... چرا اما راهو بهم نشون دادو رفت ... رفت ... رفت ... تا مدتی ... و شاید هم تا همیشه ... یا علی ...
سلام باز هم من اومم تا بگم دوستای گل نیروانا ... پدربزرگم بیمارستانه و حالش ... فقط دعا کنید ... خیلی محتاج دعا هستم یا علی ...
هر وقت توي زندگي به يه در بزرگ رسيدي که روش يه قفل بزرگ بود نترس و نا اميد نشو!!! چون اگه قرار بود باز نشه جاش يه ديوار ميذاشتن در طوفان زندگي با خدا بودن بهتر از نا خدا بودن است دوستای گلم ممنونم که همیشه بمن سر میزنید و منو با نظراتتون شرمنده می کنید من می خوام یه مدت کمتر تو نت بیام و اگر هم بیام فقط آپ میکنم و میرم تا عید نمی خوام و نمی تونم به کسی سر بزنم ... امیدوارم منو ببخشید آخه خیلی فکرم مشغوله تو این مدت .. نمی خوام بیشترش کنم در پناه حق باشید.. همیشه .. یا علی ... دوستدار شما نیروانا
ميدوني چقدر دوست دارم؟ به تعداد تاراي موي سرت ضرب در تعداد نفسهايي كه تا اخره عمرت ميكشي به علاوه تعداد هرچي ستاره تو اسمونه رفاقت به معني حضور در كنار فردي ديگر نيست بلكه به معني حضور در درون اوست شبها خوابت نمي بره ستاره ها را بشمر، اگه كم اومد قطره هاي بارون رو بشمر، اگه بند اومد به رفاقتمون فكر كن چون نه كم مياد نه بند مياد به سلطان حقيقت ها فراموشت نخواهم كرد تو تنها شعله اي هستي كه خاموشت نخواهم كرد اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه كني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد. غمگينم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبي تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بي رنگم بدون تو چه بي تابم
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك هتل ? ستاره است. مي خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوانم آن را بخورم. مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم. مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم. مي خواهم به گذشته برگردم،وقتي همه چيز ساده بود،وقتي داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم،وقتي نمي دانستم كه چه چيز هايي نميدانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم. مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب و هستند. مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و ميخواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم . مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم،نميخواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري،خبر هاي ناراحت كننده،صورت حساب ، جريمه و... مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم،به يك كلمه محبت آميز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به... اين دست چك من،كليد ماشين،كارت اعتباري و بقيه مدارك،مال شما. من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم.
الف) اشتیاق برای رسیدن به آرزوها يه نفر...يه جایی...يه وقتی...تمام روياهاش لبخند شماها بود...پس يه جايی يه وقتی با يه لبخند يادش کنيد!
دوباره سلام ... ایام شهادت سالار شهیدان رو به همه عاشقان این خاندان عزیز تسلیت می گم و از همه عزیزان طلب دعا می کنم ... برای خواهر کوچولوی گلم دعا کنید من میخواستم واسه همیشه این وبلاگو که هنوز یک ماه هم نمیشد راه انداخته بودمش رو تعطیل کنم ... اما نتونستم ... حیفم اومد ... وبلاگی که باعث شد در کنارش یه جورایی بیشتر از قبل به خدای خودم نزدیک بشم ..رو تعطیل کنم ... انگاری واسه من پر برکت بود ... وبلاگی که باعث شد با اون دوستای بسیار عزیزی پیدا کنم ... ودر کنارشون خودمو و خدامو بهتر بشناسم ... گرچه هنوز اول راهم ... اما همه چیز در کنار بوجود اومدن این وبلاگ برای من شروع شد ... البته این تصمیمی بود که مدت ها پیش دنبالش بودم ولی اراده ضعیفم نذاشته بود بهش برسم ... بهر حال اومدم تا دوباره بگم به خواهر کوچولوم که تا شقایق هست زندگی باید کرد تا زمانیکه ما خدارو داریم ... و اون برامون الگو های بزرگی قرار داده و توی کتابش سرگذشت اونارو برای ما شرح داده ... چطور میتونیم اونارو کنار بذاریمو نبینیمشون ... تا مظلومیت حسین (ع) پا برجاست ... تا داستان زندگی حضرت یوسف و مشکلاتی که براش پیش اومد ... و سرگذشت بقیه این بزرگان میشه که ما حرفی بزنیم ... و شکایتی کنیم از خدا بخاطر مشکلاتمون ... تا ادمای پاکی مثل اینها وجود دارند ... چطور ما میتونیم این همه ادعا کنیم ... و از خدا شکایت کنیم ... مگه از اینا پاکتر هم وجود داره ... اما خدا اون همه براشون مشکل درست کرده ... اما اینا مشکل نیست ... همه امتحانه ... همه واسه این بوده که ما ازونا درس صبر و توکل به خدا و ایثار و ... یاد بگیریم ... وگرنه واسه خدا کاری نداشته که تمام دشمن های اونارو از سر راهشون برداره ... حضرت یوسف رو زندان انداختند .. تهمت بهش زدن ... مردم دربارش کلی حرف زدن ... اما اونکه بی گناه بود چیکار کرد ... فقط توکل کرد به خدا وازون کمک می خواست ... نه بنده هاش ... حالا ما که این همه خودمون گناه کاریم ... چطور میتونیم بگیم خدا باهامون قهره یا مارو دوست نداره ... ماکه میدونیم خودمون مقصریم ... وجدان داریم ... و حالا که پشیمون شدیم بجای اینکه بریم ازون کمک بخواهیم و به اون توکل کنیم وبه حال خودمون گریه کنیم ... می گیم خدا با ما قهره که این بلاها سرمون اومده ... فقط دیگه میدونم تا ادمهایی مثل اونا وجود دارند من دیگه نمی تونم هیچ گله ای کنم .. چون اونا پاک بودن و اون مشکلاتو داشتند و اونطوری برخورد می کردن ... اما ما که این همه گناه می کنیم چی ... جه انتظاری داریمو چطور برخورد می کنیم ... من دیگه نمی خوام حرفی بزنم ... این وبلاگ رو هم ادامه میدم ... بهتر از قبل ... من می خوام یا علی مو بگم و دیکه توکل کنم به خدا ... و بی صبرانه منتظر روزی هستم که خواهرم هم یا علی شو بگه و بیاد کمکم کنه ... دیگه این چیزی هست که خودش باید بهش برسه ... البته اگر بخواد که برسه ... ماها خیلی باید بیشتر از این ها واسه خودمون گریه کنیم پیش خدا و طلب بخشش کنیم ... این همه سال طول کشیده ... اما هنوز فرصت داریم ... اگه تونستیم تو این دنیا بهش برسیم که هیچ ... اما اگر نتونستیم دیگه اون دنیا فایده ای نداره ... چون دیگه فرصتی نیست واسه جبران ... تا میتونی این دنیا باید برگتو پر کنی ... اگر هم تا الان غلط می نوشتیم ...هنوز وقت داریم پاکشون کنیم و درست بنویسیم ... اما باید بدونیم که دیر یا زود میگن ورقه ها بالا ... دیگه تویی و کارنامه اعمالت ... خدا کنه که دیگه غلط ننویسیم ... اگر هم نوشتیم زود بفهمیم و درستشو بنویسیم ... ولی وقت زیادی نداریم ... هر چی درست کاشتیم ... همون قدر هم برداشت می کنیم ... خواهر کوچولوی من ... فقط دیگه باید بری سراغ خدا و ازون کمک بخوای ... باید تو این شبای عزیز و ماه عزیز قدر شناس خدا باشی که صدات کرده ... با تمام وجود بری سراغش و شب هاتو و تمام لحظه هاتو با اون سر بکنی و حرف بزنی ... غرورتو بزاری کنارو ... با خانوادت حرف بزنی ... شاید دیگه اگر این فرصتارو از دست بدی ... دفعه بعدی وجود نداشته باشه ... و دیگه حتی اگر مثل امروز از کار خودت پشیمون بشی ... و سال هایی که راحت از دست دادی و فرصت هایی که برای جبران داشتی ... دیگه نمیتونی کاری بکنی ... چون ورقه هارو جمع کردند ... حتی اگر با تمام وجود پشیمون باشی و گریه کنی و خدارو با فریاد صدا بزنی ... دیگه هیچ فایده ای نداره ... قدر این روزارو بدون ... قدر خودتو بدون ... من نه عرفانی ام و نه میدونم عرفان یعنی چی ... خودم تازه دارم به یه چیزهایی می رسم ... تازه ریسمون اصلی رو پیدا کردم ... گرچه هنوز هم مطمئن نیستم ... باید برم تا بفهمم ... فقط بهت میگم منتظرت هستم منو بخاطر این حرفا ببخشید ... دیگه خودم هم نمیفهمم چی دارم میگم ... کی هستم ... کی بودم ... چی شدم دارم فقط سعی می کنم که بفهمم ... چطور میشه به اون بالا رسید
خوابي يا بيدار؟ بيداري يا خواب؟ يا خواب و بيداري؟ يا بيدار و خوابي؟ يا داري تو بيداري خواب مي بيني؟ يا تو خواب داري بيداري مي بيني؟ يا دوست داري خواب ببيني نمي توني؟ يا دوست داري خواب نبيني نمي توني؟ يا مي خواي قرص بخوري خوابت ببره؟ يا مي خواي اين اس ام اس و بخوني بعد بخوابي؟ يا نمي خواي تا ته اين اس ام اس رو بخوني؟ يا مي خواي اين اس ام اس رو براي يه ديوونه ديگه هم بفرستي؟ يا مي خواي اين اس ام اس رو براي دوتا ديوونه ديگه هم بفرستي؟ اي بابا بخواب ديگه.... به سفارش الهه خانم
|
About![]()
من مداد كوچكي هستم در دستان خدائي نويسنده كه براي مردم جهان نامه هاي عاشقانه مي فرستد ... مادر ترزا Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
آروما نخستين پرتال پيام نور
.: حکیمانه ها :. |